پنجم- حوزه علميه،گزارش اقليت
نام حوزه علميه با نام قم،رقم خورده و اصلا انگار با آن يكي شده،حوزه عليمه قم. اين را همه حس ميكنند حتي آنهايي كه ميدانند حوزه علميه اين شهر سابقهاي كوتاهتر از حوزههاي علميه شهرهايي مانند مشهد،اصفهان،كاشان و ... دارد. حوزه علميه نهاد آموزش علوم ديني است و بيش از هزار سال قدمت دارد و متوليانش حتي آن را از بقاياي نهضت آموزشي امام جعفر صادق،امام ششم شيعيان ميدانند و به همين دليل به حوزه علميه لقب «مكتب امام صادق» ميدهند. مركزيت حوزههاي علميه شيعه همواره در تغيير بوده. در آغاز در مدينه (مكان زندگي و آموزش امام صادق) سكني داشته و پس از مدتها سرگرداني روي به جبل عامل لبنان گذارده و سپس به نجف رفته. اينك اما مركزيت حوزه علميه شيعه در قم است و اگرچه آيت الله سيد علي سيستاني،محبوبترين مرجع تقليد شيعيان جهان همچنان در نجف ساكن است،اما همه ميدانند قم مهمترين مركز آموزشي طلاب شيعي است.
حوزه علميه اگرچه به يك نهاد آموزشي به اصطلاح آكادميك تبديل نشده،اما اينك سالهاست به ويژه پس از پيروزي انقلاب اسلامي و توجهات ويژه حكومتي،سر و سامان يافته و داراي قانون آموزشي شده است. مركز مديريت حوزه علميه قم نهادي است كه مديريت حوزهها را بر عهده دارد و مدير آن توسط رهبر جمهوري سالامي تعيين ميشود. از حوزه علميه با عنوان نهاد سنتي آموزش در ايران نام برده ميشود و زماني كه دانشگاه در ايران تاسيس گشت (1313) از آن به عنوان نهاد آموزشي مدرن در مقابل اين نهاد سنتي ياد شد. اينك البته اين مرزها درنورديده شده و حتي در ساختار برخي مكانهاي آموزشي اين دو نهاد آموزشي در هم ادغام شدهاند. شيوه پذيرش در حوزههاي علميه هم امروزه به سنت رقيب نوپا،از طريق برگزاري آزمون ورودي انجام ميشود. در گذشته داوطلبان ورود به حوزه تنها از طريق درخواست كتبي و يك يا دو مرحله مصاحبه ميتوانستند وارد حوزه شوند اما اينك چند سالي هست از دوطلبان آزمون ورودي گرفته ميشود اگرچه آزمون ورودي حوزه علميه (نسبت به دانشگاه) از سطح چندان بالايي برخوردار نيست و براي شركت در آن آمادگي چنداني نياز نميباشد. همانطور كه ميزان استقبال از آن نيز به مراتب كمتر از دانشگاه است. البته داوطلب ورود به حوزه ميبايست سه معرف معتبر نيز براي پذيرش به متوليان امر معرفي نمايد تا صلاحيت وي را تاييد كنند. مركز مديريت حوزه علميه قم،پذيرششدگان را به يكي از مدارس علوم ديني معرفي مينمايد. [البته اين فرآيند تنها ويژه آقايان (يا به ادبيات اينجا:برادران) است و براي خانمها (يا به ادبيات اينجا:خواهران) كار به شكل ديگري است. البته نگارنده به دليل پيچيده بودن هزارتوي حوزه علميه خواهران اطلاعات چنداني از آنسوي ماجرا كسب نكرده اما همين بس كه براي خواهران،نهاد آموزشي منفكي به نام «جامعة الزهرا» ايجاد شده كه در مدارس ويژه به آموزش علوم ديني ميپردازد. آنطور كه شاهدان صادق ميگويند در اين مدارس اگر به ضرورت بسيار،اجبار به استفاده از آموزگار مرد باشد،ميان طلاب مؤنث و آموزگار مذكر پرده كشيده ميشود.] شايد بسياري از طلابي كه به قم ميآيند يا در اين شهر ساكن هستند ترجيح ميدهند در مدارسي همچون شهيدين يا معصوميه به تحصيل بپردازند اما معمولا در اين زمينه به ترجيحات آنان چندان توجهي نميشود،به ويژه كه مدارسي مانند معصوميه خود براي پذيرش طلبه جديد قواعد سختگيرانهاي دارند. مدرسه فيضيه نماد حوزه علميه قم است. جايي كه محل تحصيل مردان معروفي همچون آيت الله مطهري،آيت الله طالقاني،آيت الله منتظري و... بوده. امروزه البته اين مدرسه حالت نمادين پيدا كرده و از آن كمتر و براي تدريس برخي دروس خاص استفاده ميشود هر چند مدرسه علميه دارالشفا در كنار مدرسه فيضيه هنوز ماهيت آموزشي دارد. طلاب در قبال تحصيل در حوزه ماهيانه مبلغي با عنوان شهريه دريافت ميكنند. اين مبلغ را (كه مبناي پرداخت آن ماه قمري است) دفاتر مراجع تقليد از طريق وجوهات مردمي تامين و پرداخت ميكنند. طلاب همچنين پس از چندي تحصيل ملبس به لباس مخصوصي ميشوند. اين لباس از سه تكه مجزا تشكيل شده و روحانيون و مردم عادي معتقدند لباس پيامبر اسلام اينچنين بوده است. اما طلبه جواني كه در حوزه علميه قم تحصيل ميكند (و در نوشتن اين مطلب كمك شاياني به نگارنده نموده است) نظري بر خلاف اين دارد. وي معتقد است ريشه اين لباس به زمان صفويه برميگردد و لباس امروزي روحانيون شباهت چنداني به لباس پيامبر اسلام يا ائمه شيعي ندارد. البته ظاهرا براي استفاده از اين لباس اجباري در كار نيست،اما طلابي كه از پوشيدن لباس ويژه امتناع كنند از بسياري از امتيازات حوزه محروم ميشوند. سيستم درسي در حوزه به راستي درخور عنوان نظام سنتي است. در حوزههاي علميه دروسي مانند ادبيات عرب،الهيات،اصول و احكام اسلامي و از اين قبيل تدريس ميشود و گاه كتابهايي براي تحصيل برگزيده ميگردد كه بيش از هشتصد سال از نگارششان گذشته است. با اين حال بسياري از طلاب در راه كسب علوم جديد پاي به مراكز دانشگاهي ميگذارند و حتي مراكز آموزشياي تاسيس شده كه به طلاب در كنار دروس متداول حوزوي علوم جديد را آموزش ميدهند. موسسه آموزشي امام خميني (وابسته به محمدتقي مصباح يزدي) و موسسه آموزشي باقرالعلوم از اين دسته هستند. زمان نرمال آموزش در حوزهها ده سال است كه از يك دوره مقدمات و سه دوره سطح تشكيل شده و پس از آن طلاب وارد درس «خارج» ميشوند. دانشآموختگان حوزههاي علميه نقش گستردهاي در جامعه ايراني دارند. بسياري از مردم در تمام مراحل و مقاطع زندگي خود را نيازمند روحانيون ميدانند. روحاني،طلبه،شيخ،آخوند،ملا و حاجآقا. اينها عناويني است كه مردم براي اين طبقه اجتماعي به كار ميبرند. با اين حال طنز تلخ آنجاست كه اگرچه مردم در امور تولد و نكاح و معامله و عبادت و مرگ و... خويش با روحانيون در حشر و نشرند،اما نسبت به زندگي آنان اطلاعات اندكي دارند. مثلا بسياري از مردم به يك طلبه به عنوان فردي مينگرند كه چند سالي درس حوزوي ميخواند و بعد به ميان جامعه بازميگردد تا اقامه نماز جماعت كند و براي مردم احكام روزه و طهارت و غسل حيض و نفاس را شرح دهد و در نهايت گاهي بالاي منبر از اخبار قيامت و مناقب آل الله سخن گويد و مردم را ساعتي به ياد خدا و اهل بيت بياندازد و بگرياند. از اين رو در افكار عوام،روحانيون تفاوت چنداني با هم ندارند و عمده تفاوتشان در ميزان كشدار بودن ركعات نماز و هنر گرياندن بالاي منبر است. شايد نوع خاص قداستي كه در اذهان عمومي براي به ويژه لباس روحانيت شكل گرفته در اين نگرش بي تاثير نباشد. افكار عمومي جامعه شيعي (بر خلاف اهل سنت) كمتر جسارت نزديك شدن به لايههاي دروني زندگي روحانيون را داشتهاند. مهمترين فيلمي كه در تمام اين سالها با محوريت اين موضوع ساخته شده فيلم «زير نور ماه» ساخته زير رضا ميركريمي است كه آنهم روايتي كلي و تا حدي جانبدارانه است. حال آنكه در حوزهها علميه امروز و در ميان طلاب آنقدر افكار گوناگون و حتي متناقض يافت ميشود كه شايد در هيچ قشر ديگري نتوان نظير آن را يافت. شايد بسياري از مردم ندانند (و حتما نميدانند) كه تعداد زيادي از طلاب حوزوي در كنار علوم ديني و حتي بيشتر از آن در پي كسب نه تنها علوم جديد دانشگاهي كه حتي هنر نوين هستند و به فراگيري فنون سينما،تئاتر،نويسندگي،عكاسي و... پرداخته و در اين راه نه تنها پيشرفت كرده بلكه سرآمد شدهاند. نمونه ديگر ناآگاهي عمومي از لايههاي دروني زندگي روحانيون را ميتوان در نوع تلقي عوام از ميزان ثروت و درآمد اين قشر ديد. تصور بسياري از مردم كه روحانيون قشري متمول و روحانيت شغلي درآمدزاست. حال آنكه اگرچه برخي از اين قشر به واسطه ارتباط با مراكز قدرت و يا بهرهمندي از ميراث غني خانوادگي و يا دارا بودن شغلي جدا از طلبگي مال و ثروت هنگفتي كسب كردهاند اما بيشتر افراد اين طبقه،زندگي مرفه و ثروت آنچناني ندارند و بنا بر سنت «آش نخورده و دهن سوخته» نواخته ميشوند. با اين حال نبايد فراموش كرد روحانيون در حكومت فعلي ايران اقليتي هستند كه اكثريت مراكز قدرت را در اختيار دارند.
زماني دكتر عبدالكريم سروش گفته بود «...ما در اسلام هيچ قانونى نداريم كه براى اجرايش حضور يك روحانى شرط باشد...» (سخنراني در دانشگاه تربيت معلم، شهريور 83) شايد اين حرف به لحاظ تئوري صحيح باشد،اما آيا ميتوان اين طبقه تاثيرگذار را از معادلات اجتماعي جامعه شيعي و ايراني حذف كرد؟

گشتی میزنم در این شهر،شهر هفتاد و دو ملت (قسمت چهارم)
گشتی میزنم در این شهر،شهر هفتاد و دو ملت (قسمت سوم)
گشتی میزنم در این شهر،شهر هفتاد و دو ملت (قسمت دوم)
گشتی میزنم در این شهر،شهر هفتاد و دو ملت (قسمت اول)
سرزمين فلسطين! نامي به بلنداي تاريخ بشر. هيچ سرزميني مانند آن براي اقوام و مذاهب گوناگون عزيز نبوده و هيچ سرزميني مانند آن مورد هجمه و تاخت و تاز قرار نگرفته است. فلسطين براي تمام اديان سامي مورد احترام بوده و مقدس شمرده شده است،چه يهود كه آن را ارض موعود خويش شمردهاند و چه مسلمانان كه آن را جايگاه معراج رسولالله ناميدهاند و چه مسيحيان كه آن را زادگاه پيامبر خويش خواندهاند. با اين حال اين قداست پاك،هماره زير سايه جنگها و خشونتها قرار گرفته و لگدمال شده است. اما به راستي فلسطين سرزمين چه كساني است؟ مروري كوتاه ميكنيم بر تاريخچه ارض موعود:
آغاز: در حدود دوهزار و پانصد سال قبل از ميلاد مسيح،چند قبيله عربي كه به كنعانيون مشهورند وارد اين سرزمين شدند و در آن اقامت گزيدند و نزديك هزار و پانصد سال در آن حكومت كردند. شهرهاي «اريحا» و «نابلس» از يادگاران دوران كنعانيون است. كنعانيون بتپرست بوده و از راه كشاورزي روزگار ميگذرانيدند. گروه بعدي كه به فلسطين وارد شدند قومي بودند كه از يكي از جزاير مديترانه پاي به اينجا گذاردند. اين قوم فلسطينيون نام داشتند كه به بتپرستي مشغول بودند و از راه تجارت روزگار ميگذرانيدند. شهر غزه از يادگارهاي آنان است. فلسطينيون با جانشينان حضرت سليمان به جنگ پرداختند و در نهايت بر اثر همان جنگها از بين رفتند اما نام آنان بر اين سرزمين ماند.
عبرانيون،پدران ارض موعود: هزار و هشتصد سال پيش از ميلاد مسيح، حضرت ابراهيم از سرزمين اور به ارض كنعان (فلسطين) مهاجرت كرد و در آنجا صاحب فرزندي به نام اسحاق شد. فرزند حضرت اسحاق، يعني حضرت يعقوب به نام «اسرائيل» ملقب شد و فرزندان وي را بني اسرائيل ناميدند. بني اسرائيل در زمان زمامداري حضرت يوسف به مصر رفتند و در همانجا ماندگار شدند تا اينكه در زمان رامسس دوم (فرعون) تحت فشار قرار گرفتند و در معيت حضرت موسي از مصر بار ديگر به فلسطين مهاجرت كردند. اما در ميانه امر مهاجرت و در زمان سرگرداني چهلساله حضرت موسي درگذشت و رهبري بني اسرائيل به يوشع رسيد. بني اسرائيل به رهبري وي از رود اردن گذشتند و وارد فلسطين شدند. آنها نخست به شهر اريحا وارد شدند و «... تمام مردم اريحا را از زن و مرد پير و طفل كشتند و حتي همه حيوانات را از دم تيغ گذراندند،هرچه در شهر يافتند آتش زدند. فقط طلا و نقره و ظروف مسي و ادوات آهني را تلف نميكردند و در خزانه رب جمع مينمودند» (عهد عتيق،سفر يوشع بن نون،فصل ششم). ولي در نهايت موفق به فتح اورشليم (بيت المقدس) نشدند و اين شهر و حوالي آن در اختيار فلسطينيون باقي ماند. يهود،پس از يوشع دچار هرج و مرج و چنددستگي شد و حتي برخي از آنان به بتپرستي روي آوردند تا اينكه نوبت به حكومت طالوت رسيد. وي به جنگ با دشمنان يهود پرداخت ولي پس از پيروزيهاي فراوان در جنگ با فلسطينيون شكست خورد و مجروح شد و در نهايت خودكشي كرد (در قرآن كريم،آيات 245 تا 251 سوره بقره به بخشهايي از زندگي طالوت اشاره شده است). پس از وي رهبري يهود به حضرت داود رسيد. وي يهود را قدرتمند كرد و تمام اسباط بني اسرائيل را متحد ساخت. به جنگ با فلسطينيون پرداخت و شهر اورشليم را تصرف كرد و آنجا را پايتخت حكمراني خويش قرار داد. وي همچنين در دوران حكومت نسبتا طولانيمدتش مملكت يهود را وسعت داد و پس از مرگش در كوه صهيون در اورشليم به خاك سپرده شد. پس از وي فرزندش حضرت سليمان به حكومت عبرانيون رسيد. در زمان حكومت وي هيكل (معبد) عظيمي در اورشليم بنا نهاده شد كه مسجد الاقصي بر خرابههاي همين معبد بنا نهاده شده است. بعد از حضرت سليمان ميان جانشينانش اختلاف افتاد و مملكت يهود به دو كشور تقسيم شد. يكي مملكت هيوذا به مركزيت اورشليم و ديگري مملكت اسراييل به مركزيت سامره (در نزديكي نابلس امروزي). اساس انديشه صهيونيسم و عقيده ارض موعود بر مبناي اين حضور چندين ساله يهود در فلسطين بنا نهاده شده است. دو مملكت يهودي مرتب با يكديگر در جنگ و نزاع بودند تا اينكه آشوريان مملكت اسراييل را نابود كردند. مملكت يهودا اما عمر بيشتري يافت و تا حدود 600 سال قبل از ميلاد دوام آورد تا اينكه بختالنصر پادشاه آشوري به فلسطين حمله كرد و اورشليم را ويران نمود و هزاران يهودي را به قتل رسانيد و پادشاه يهود را با 50000 نفر به بابل كوچاند.
مملكت فلسطين،از كوروش تا روميان: با غلبه كوروش هخامنشي بر كلدانيان،يهود به فلسطين بازگشتند و هيكل سليمان را تجديد بنا كردند. پس از آن فلسطين به دست اسكندر مقدوني افتاد و پس از مرگ وي جانشينانش بر فلسطين حكومت كردند تا اينكه مجبور شدند به يهود استقلال دهند. اما مدتي بعد روميان فلسطين را تصاحب كردند و از آن زمان تا ظهور اسلام فلسطين به صورت يكي از مستعمرات روم باقي ماند.
اسلام در فلسطين: پيشروي به سمت فلسطين در زمان ابوبكر خليفه اول مسلمين آغاز شد اما اورشليم در زمان خليفه دوم (عمر) فتح گشت و بالاخره در زمان حكومت معاويه بر فلسطين،تمام اين سرزمين به دست مسلمين افتاد و از آن پس فلسطين به يك منطقه عربي تبديل شد و حكومتهاي بني اميه،بني عباس و در نهايت حكومت شيعي فاطميون مصر،بر آن حكم راندند.
جنگهاي صليبي،سيماي افسانهاي صلاحالدين ايوبي: در سال 1059 ميلادي مسيحيان براي بازپسگيري فلسطين،زادگاه حضرت عيسي از مسلمانان جنگهاي صليبي را آغاز كردند. جنگهاي صليبي از چهار دوره تشكيل شده است. در جنگ صليبي اول مسيحيان موفق شدند فلسطين را تصرف كنند اما در جنگ صليبي دوم مسلمانان به رهبري صلاحالدين ايوبي قدس را بازپس گرفتند. در جنگ سوم كه اروپاييان براي پس گرفتن قدس پا جلو نهادند با مقاومت مسلمانان روبرو شدند و در نهايت با امضاي قرارداد صلح،قدس در اختيار مسلمانان باقي ماند و در جنگ چهارم مسيحيان مدتي قدس را تصرف نمودند اما باز آن را از دست دادند و مسلمانان بارديگر بر قدس حكمفرما شدند. پس از آن مدتي فلسطين ميان حاكمان مصر و سوريه دست به دست شد تا اينكه با قدرت گرفتن امپراطوري عثماني فلسطين تحت حاكميت دولت عثماني درآمد. دوران حكومت عثمانيان بر فلسطين حدود 500 سال طول كشيد. در اين مدت فلسطين از آشوب و فتنه در امان نماند و زماني مورد تاخت و تاز ناپلئون بناپارت و زماني مورد حمله حاكم مصر قرار گرفت.
فلسطين در عصر نوين: در خلال جنگ اول جهاني و سقوط امپراطوري عثماني،فلسطين تحت قيموميت انگلستان درآمد و از همان زمان موج مهاجرت يهوديان اروپا،كه از آزار اروپاييان به ستوه آمده بودند به فلسطين آغاز شد. تا اينكه در نهايت در سال 1948 جامعه ملل راي به تقسيم فلسطين و ايجاد كشور اسراييل داد و فصلي از تاريخ اين سرزمين را رقم زد كه تا امروز با خشونت و جنگ ادامه دارد. تاريخ نوين فلسطين در اين مقال كوتاه نميگنجد و خود به اندازه يك كتاب جاي حرف و حديث دارد. سرزمين فلسطين بيش از چهار هزار سال است كه رنگ آرامش به خود نديده و دائم در جنگ و خونريزي است. فلسطين نه سرزمين عربي است و نه عبري. نه از آن مسلمانان است و نه يهوديان و نه مسيحيان. تاريخ خونبار فلسطين نشان ميدهد هرگاه كساني آن را تنها براي خود خواستهاند آرامش را از آن ربودهاند و همه فلسطين را تنها براي خود خواستهاند. سرزمين مقدس زماني روي آرامش خواهد ديد كه سرزمين همه باشد و سرزمين هيچكس... تا كي شود كه روي آرامش ببيند.
(سير تاريخ فلسطين در اين مطلب از كتاب «سرگذشت فلسطين يا كارنامه سياه استعمار» نوشته «دكتر اکرم زعيتر» برداشت شده است)

غم اين ويرانه محنتزده لحظهاي رهايم نميكند. دوست عزيزي گفته بود هيچ روزنهاي به اميد نيست و آن دگر گفته بود نه هوايي براي تنفس آزاد،شرمنده، تلخيها را گفتن شايد ناصواب باشد اما... راست گفتهاند كه حقيقت تلخ است گويي اخوان شهريور 31 حال ما ميديده و براي ما سروده:
حيف از تو اي مهتاب شهريور، كه ناچار
بايد بر اين ويرانه محزون بتابي
وز هر كجا گيري سراغ زندگي را
افسوس،اي مهتاب شهريور،نيابي/يك شهر گورستان صفت،پژمرده خاموش.
«بر جاي رطل و جام مي» سجاده زرق،
«گوران نهادستند پي» در مهد شيران.
«بر جاي چنگ و ناي و ني» هو يا اباالفضل،
يا ناله جانسوز مسكينان،فقيران./بدبختها،بيچارهها،بي خانمانها
لبخند محزون «زني» دهساله بود اين
كز گوشه چادر سيا ديديم اي ماه
آري «زني ده ساله» بشنو تا بگويم
اين قصه كوتاهست و دردآلود و جانكاه/وين جا جز اين لبخند لبخندي نبيني.
شش ساله بود اين «زن» كه با مادرش آمد
از يك ده گيلان به سوداي زيارت.
آن مادرك ناگاه مرد و دخترك ماند
و اينك شده سرمايه كسب و تجارت./نفرين بر اين بيداد،اي مهتاب،نفرين
بيني گدايي،هر بگامي،رقت انگيز
يا،هر بدستي،عاجزي از عمر بيزار
يا زين دو نفرتبارتر شيخ ريايي
هريك به روي بارهاي شهر سربار/چون لكههاي ننگ و ناهمرنگ وصله
اينجا چرا ميتابي؟ اي مهتاب،برگرد
اين كهنه گورستان غمگين ديدني نيست
جنبيدن خلقي كه خشنودند و خرسند
در دام يك زنجير زرين،ديدني نيست/ميخندي،اما گريه دارد حال اين شهر
ششصدهزار انسان،كه برخيزند و خسبند
با بانگ محزون و كهنسال نقاره
دايم وضو را نو كنند و جامه كهنه
از ابروي خورشيد،تا چشم ستاره/وز حاصل رنج و تلاش خويش محروم
از زندگي اينجا فروغي نيست،الّاك
در خشم آن زنجيريان خرد و خسته
خشمي كه چون فريادهاشان گشته كمرنگ
با مشت دشمن در گلوهاشان شكسته/و اندر سرود بامداديشان فشردهست
زينجا سرود زندگي بيرون تراود،
همراه گردد با بسي نجواي لبها؛
با لرزش دلهاي ناراضي همآهنگ،
آهسته لغزد بر سكوت نيمشبها./وين است تنها پرتو اميد فردا
اي پرتو محبوس! تاريكي غليظ است،
مه نيست آن مشعل كهمان روشن كند راه
من تشنه صبحم كه دنيايي شود غرق
در روشنيهاي زلال مشربش؛ آه/زين مرگ سرخ و تلخ جانم بر لب آمدش
سروده مهدي اخوان ثالث (م.اميد)
از مجموعه «زمستان»