تحليلي بر وقايع سال گذشته تحصيلي دانشگاه قم
سال گذشته سالي پر از التهاب براي دانشگاههاي كشور و فعالان دانشجويي بود. مساله دانشجويان ستارهدار در ابتداي سال،بحث ادامهدار بازداشت و فشار بر دانشجويان فعال در عرصههاي سياسي و اجتماعي در دانشگاهها،ادامه اعتراض به روند مديريت عرصه آموزش عالي كشور و خصوصا شخص وزير و دست آخر وقايع دانشگاه صنعتي اميركبير. دانشگاه قم نيز،اگرچه همواره در چنين عرصههايي يك قدم عقبتر از ساير دانشگاهها بوده اما سال گذشته روزهاي ملتهبي را تجربه كرد. قطعا اگر از هركدام از دانشجويان دانشگاه قم در مورد خبرسازترين واقعه سال گذشته در اين دانشگاه پرسش شود،بي درنگ به واقعه (به عقيده من) تلخ «مراسم بزرگداشت هفته خوابگاهها» در ارديبهشت ماه سال گذشته اشاره خواهد كرد. شايد بعد از گذشت ماهها از اين واقعه و البته صدور حكم انضباطي در مورد دانشجوي خاطي،تحليل اين واقعه چندان اهميتي نداشته باشد. اما واقعيت اينست كه در آينه اتفاقاتي اينچنين ميتوان دليل سكوت و رخوت دانشگاه قم را دريافت. در شرايط امروز كشور و به ويژه پس از شروع به كار طيف جديد مديريت سيستم آموزش عالي،اساس فعاليتهاي دانشجويي در دانشگاههاي سراسر كشور بر مبناي «دانشجو عليه سيستم ناكارآمد مديريتي» يا «دانشجو عليه خفقان و پادگانسازي دانشگاه» قرار گرفته است. اين در حالي است كه در دانشگاه قم اصل «دانشجو عليه دانشجو» مبنا قرار گرفته و بدان عمل ميشود. نمونه آن نيز چنين اتفاقاتي است. در يك حادثه مشكوك،دانشجويي برخواسته از متن مديريت فرهنگي دانشگاه با بياني توهينآميز نسبت به دختران دانشجو،فضاي دانشگاه را ملتهب ميكند. اين اقدام اعتراض (بيشتر برخواسته از احساسات) دختران را موجب ميشود و موقعيت را براي موج سواري تشكلهاي معلوم الحال مجهول الهويه (ماجراي نمازخانه دانشگاه و بيانيه «جمعي از دانشجويان دانشگاه قم») و البته مسئولان فرصتطلب (سخنراني سعيديان در جمع دختران دانشجو) فراهم مينمايد و در نهايت روندي كه ميبايست به جهت دادن صحيح و منطقي اعتراض به حق دانشجويان (به ويژه دانشجويان دختر) عليه سيستم بيمار مديريت دانشگاه منجر شود،به روند «دانشجو عليه دانشجو» مبدل ميگردد. از ديگر اتفاقات مهمي كه سال گذشته در دانشگاه قم رخ داد،واكنش همراه با ناشكيبايي مسئولان دانشگاه نسبت به نشريه تارا بود. ماجرايي كه با تحصن دانشجويي در مقابل تالار مفيد همراه بود. برخورد عوامل مديريت دانشگاه قم با هفتهنامه تارا نيز نشان داد كه طيف فعلي مديريت دانشگاه سر سازگاري با خواستههاي دانشجويي نداشته و ابدا حاضر نيست با زبان منطق و مفاهمه كار را به پيش برد. احكام نسبتا سنگين انضباطي براي گردانندگان تحصن آرام سال گذشته نيز حكايت از همين امر دارد. با صدور اين احكام ميتوان گفت دانشگاه آبستن حوادث تازهاي است...
چهارم- جمكران،مسجدي در رؤيا
«مقدم زائران حضرت معصومه و عاشقان ولي عصر را به شهر مقدس قم گرامي ميداريم. مسجد مقدس جمكران»
اين عبارتي است كه در ابتداي ورودي شهر قم و در انتهاي يكي از مهمترين شاهراهاي كشور،يعني اتوبان تهران- قم روي يك تابلوي سبزرنگ نقش بسته و نشان از آن دارد كه متوليان مسجد رؤيايي جمكران قصد آن دارند تا با قديميترين مركز جذب زائر در قم،يعني حرم رقابت كنند كه البته از حق نگذريم در اين رقابت نوپا تا حد زيادي نيز موفق بودهاند؛ چه آن هزاران نفري كه سهشنبه شبها با صدها دستگاه اتوبوس و سواري پاي به قم ميگذارند و ترافيك سنگين شهر را كاملا گره ميزنند بيشتر به قصد زيارت جمكران ميآيند تا حرم. دربارهي جمكران زياد گفته شده و شنيده شده است،خصوصا پس از آغاز به كار دولت نهم كه جمكران معروفيتي جهاني يافت. با اين حال مسجد تا سالهاي پيش چنين شهرت و البته محبوبيتي نداشت. سال 79 بود كه شايع شد آيت الله خامنهاي رهبر جمهوري اسلامي،با توجهات و عنايات ويژه به اين مكان مذهبي و تعيين سرپرست براي آن،وصيت كرده وي را در اين مسجد به خاك سپارند. ضمن اينكه گسترش روزافزون اشاعه فرهنگ مهدويت و اعتقاد به منجي غايب،باعث شد اين تنها نشانگاه امام دوازدهم شيعه در ايران،اهميتي فوق العاده بيابد و مسجدي كه تا همين چند سال پيش بنايي كوچك و خلوت داشت اينك به قطب مهم جذب توريست زيارتي تبديل شود.

مشهور است كه مسجد جمكران،بر مبناي رؤياي يكي از علماي شيعه در قرن چهارم هجري بنا شده. اينك اما همين مسجد تبديل شده به مكاني براي تعبير رؤياهاي ميليونها نفر از مردمي كه هر هفته يا ماه يا سال مرتبا به زيارت آن ميآيند و طلب حاجت ميكنند. «نذر چهل شب چهارشنبه مسجد جمكران» در ميان مردم مذهبي قم و شهرهاي نزديك به قم مشهور است. بيشتر زائران جمكران،سه شنبه شبها به اين مسجد ميآيند و اغلب در غالب كاروانهاي زيارتي. بعد از ظهر سهشنبه هر هفته خيابانهاي شهر قم شاهد دهها دست اتوبوس يا مينيبوس است كه روي آنها پلاكاردي با عبارت «اردوي زيارتي- سياحتي جمكران» نصب شده. اكثر زائران جمكران از اهالي استان اصفهان و خصوصا شهر كاشان هستند. حكايت ارادت كاشانيها به مسجد جمكران نيز حكايت جالبي است. تهرانيها ديگر زائران هفتگي جمكران هستند. زمان اوج اقبال به مسجد جمكران،شب و روز موسوم به نيمه شعبان است. پانزدهمين روز از ماه هشتم سال قمري كه به اعتقاد شيعيان زادروز امام دوازدهم آنان است. چندسالي است مديران مسجد جمكران براي ساماندهي اين همه زائر برنامههاي ويژهاي در نظر گرفتهاند. ساخت تعداد زيادي پاركينگ و آسفالت جادهها در اطراف مسجد. با اين حال ترافيك اطراف مسجد در شبهاي زواري سنگين است. پر واضح است كه چنين مكاني با چنين زمينهي زيارتي و البته شرايط امروز اعتقادي جامعه ايراني دردسرهاي زيادي براي متوليان و مديرانش فراهم ميكند و حرف و حديثهاي بسياري ايجاد مينمايد. «چاه عريضه» يكي از اين حرف و حديثهاست. چاهي كه مردمان عادي معتقدند با نوشتن خواستهها و حاجاتشان روي يك كاغذ و انداختن درون آن ميتوانند آن را به رؤيت امام غايب برسانند. اما آگاهان امر ميگويند اصولا چاهي وجود ندارد «...و آنچه که بنام چاه عریضه از آن نام برده می شود، یک محفظه تمام فلزی است که راه دسترسی به آن از طریق سرداب مسجد می باشد...» (واكاوي پروپاگانداي جمكران،وبلاگ سلمان عادلي) و چاه در واقع منبعي براي كسب درآمدهاي ساخت و ساز مسجد،از طريق فروش كاغذ عريضه و وجوهات نقدي و اشياي قيمتي است كه در آن ميريزند. محراب مسجد هم زماني حرف و حديثدار شد. نگارنده به خاطر دارد كه پيش از اين (پيش از توجه جديد به مسجد) محراب مسجد كاملا عادي در جلوي آن قرار داشت و برخي هم در آن نماز ميگذاردند. با اين حال چندي پيش روي محراب،محفظهاي شيشهاي قرار دادند و آن را شبيه به ضريح حرم امامان و امامزادگان ساختند. به نظر برخي اين هم راهي براي كسب درآمد بود زيرا عدهي زيادي داخل اين محفظه پول ميانداختند. به هر حال اين كار باعث اعتراض جمعي از مذهبيون و حتي مراجع تقليد شد. سرانجام هم توليت مسجد از خير محراب و درآمد آن گذشت و محفظه را برداشت و البته محراب را هم با پوششي فلزي پوشاند! گذشته از همه اينها به عقيده گروهي،عقايد مردم در باب مسجد جمكران عقايد درستي نيست و بعضا آميخته با بزرگنمايي و يا خرافات هم گرديده است. اين گروه نه تنها برخي از روشنفكران ديني كه حتي جمع زيادي از سنتگرايان را هم شامل ميشود. نويسنده روزنامه سنتگراي جمهوري اسلامي نميدانست كه با بيان نظرش در همين مورد چه جنجالي پيرامون خودش به پا ميكند. به علاوه گاهي اوقات نوعي از برخورد مردم با مسجد مشاهده ميشود كه جالب توجه است. مثلا بسياري از زائران مسجد جمكران،در بدو ورود به مسجد به سنت ورود به حرم بزرگان دين،دست بر سينه ميگذارند و با خواندن ذكري سلام ميدهند. مرتضي،طلبه جواني كه در حوزه علميه قم درس ميخواند ميگويد: اين كار از جهل عمومي نسبت به اين مكان ناشي ميشود،اينجا حرم نيست و كسي هم در آن دفن نشده كه مردم اين كار را انجام ميدهند. اينجا فقط يك مسجد است. مسجد جمكران خارج از شهر قم واقع شده. در مجاورت روستايي به همين نام. دوستي از قول يك معلم ادبيات ميگفت نام جمكران،از نام شهري باستاني به نام جمگَرد برگرفته شده كه جمشيد پادشاه معروف سلسله كيانيان آن را در اينجا بنيان نهاده. پس از حمله اعراب اين منطقه به نام جمكَرد و كم كم به جمكران معروف شده و روستاي جمكران روي بقاياي شهري فوقالعاده باستاني بنا شده است. با اين حال همه دنيا فقط مسجد جمكران را ميشناسند و روستايي كه اين مسجد معروف،نامش را از آن به وام گرفته،همواره در سايه آن قرار گرفته است. روستاي جمكران به غايت محروم از رفاه و امكانات زندگي است و از توفان زائران مسجد گويا هرگز نسيمي هم روستا را ننواخته است. اينك چندي است كه طرحهاي عظيم گسترش مسجد با امكانات مالي فراوان آغاز شده و گويا قرار است چندين و چند مناره و دروازه و امثال اين براي مسجد ساخته شود. در روستاي جمكران اما بعضي از خانهها هنوز گازكشي نشده. و مسجدي كه بسياري از مردم ايران از دورترين نقاط براي گرفتن حاجات به آنجا ميآيند و با شوق اعمال سنگين آن را انجام ميدهند،هنوز براي همسايه پرقدمت خويش كارساز نشده. جمكران مسجدي است كه با تازگي به شهرت رسيده و عوامالناس را جذب خود كرده اما سالها قبل از اين،مسجد زائران سرشناسي داشته. پروفسور سيد حسين نصر،فيلسوف برجسته ايراني مقيم آمريكا از زيارت جمكران در معيت هانري كربن،فيلسوف و شيعهشناس مشهور فرانسوي سخن ميگويد. (در جست و جوي امر قدسي،ص146)
گشتی میزنم در این شهر،شهر هفتاد و دو ملت (قسمت سوم)
گشتی میزنم در این شهر،شهر هفتاد و دو ملت (قسمت دوم)
گشتی میزنم در این شهر،شهر هفتاد و دو ملت (قسمت اول)
(توضيح: در نگارش اين مطلب از دو قسمت مطالب واكاوي پروپاگانداي مسجد جمكران،از دوست عزيزم سلمان عادلي كمك گرفتم. با تشكر از ايشان.)
به مناسبت روز ملي سينما
بيش از صد سال از عمر سينماي ايران ميگذرد. بدون هيچگونه بزرگنمايي و يا چيزي شبيه به اين بايد گفت در تمام اين عمر نسبتا طولاني سينماي ايران،چندان رشد مؤثر و قابل توجهي نداشته است. سالهاي آغاز حكومت پهلوي دو،سالهاي رشد صنعت سينما در ايران بود كه بدبختانه با تولد و رشد سريع موجودي كريه المنظر به نام فيلمفارسي همراه شد. در اين سالها سينماي ايران شاهد ساخته شدن تعداد محدودي فيلم قابل اعتنا و البته قابل احترام در برابر فوجي از فيلمفارسيهاي مبتذل و سخيف بود و در مقابل كارگرداناني مانند علي حاتمي،داريوش مهرجويي،مسعود كيميايي و فريدون گله،بخش اعظم بدنه سينماي ايران را فيلمفارسي سازها در بر گرفته بودند. وقوع انقلاب اسلامي راه توليد فيلمفارسي را مسدود كرد و اگرچه فيلمفارسي بعدها به شكل ديگر و در كسوتي ديگر و با كارگرداناني ديگر بازگشت،اما لااقل جا براي رشد سينماورزان بااستعداد ايراني نيز باز شد. البته با تمام اينها نبايد كتمان كرد كه سينماي ايران در سالهاي بعد از انقلاب،با وجود تغييرات فراوان اما باز هم به جايگاه مطلوب خويش نرسيد. دهه 60،دهه دگرديسي سينماي ايران از سينماي پيش از انقلاب به سينماي پس از انقلاب بود. وقوع جنگ كارگردانان باسواد و با استعدادي را به صحنه آورد كه مفاهيم جنگ را در مديوم سينما به تصوير ميكشيدند و ژانر دفاع مقدس را در سينماي ايران به وجود آوردند. از شاخصترين آنها ميتوان محسن مخملباف و ابراهيم حاتميكيا را نام برد. با اين حال در دهه 60 هم سرآمدان سينماي ايران كارگردانان مطرح و باتجربهاي بودند كه ريشه در سينماي حداقلي پيش از انقلاب داشتند. داريوش مهرجويي با اجاره نشينها،بهرام بيضايي با شايد وقتي ديگر،مسعود كيميايي با دندان مار،ناصر تقوايي با ناخدا خورشيد،عباس كيارستمي با خانه دوست كجاست؟ و علي حاتمي با مادر در كنار دستفروش مخملباف و مهاجر حاتميكيا (و برخي فيلمهاي ديگر) را ميتوان فيلمهاي شاخص سينماي دهه شصت ناميد. در اين سالها البته ناكارگردانان ايراني هم بيكار ننشستند و به تناسب فضاي انقلابي آن روزگار و حال و هواي جبهه و جنگ به ساخت فيلمهاي انقلابي و جنگي ضعيف و غير حرفهاي پرداختند كه در اين ميان مهدي فخيمزاده چهره اين گروه بود. با اين حال دوران نيز سپري شد. با آغاز دهه هفتاد و سياستهاي فرهنگي خاص اين دوران عصر ركود سينماي حرفهاي ايران بار ديگر آغاز شد. دوران سازندگي و اصلاحات اگرچه از لحاظ سياستگذاري فرهنگي با يكديگر در تناقض بودند اما هيچكدام سهم مؤثري در پيشبرد سينماي ملي نداشتند. در اين سالها نيز آثار سينماي ايران به چند اثر خوب و قابل توجه و فوجي از آثار موج نو فيلمفارسي محدود شد. اگر آثاري برجسته و فاخر مانند آژانس شيشهاي و روبان قرمز حاتميكيا،بوي كافور عطر ياس بهمن فرمان آرا،كاغذ بي خط ناصر تقوايي و فيلمهاي كارگردانان گمنام مانند شبهاي روشن فرزاد مؤتمن و كافه ستاره سامان مقدم را كنار بگذاريم،سينماي ايران محدود ميشود به چند فيلمفارسي نوين! فيلمفارسيهاي دهههاي 70 و 80 البته متفاوت از نياي دهه «چهل و پنجاه»ي شان هستند. اگر در آن سالها چهره شاخص فيلمفارسيها انسان موجهي مانند زنده ياد محمدعلي فردين و موضوع بيشتر آنها بي عدالتي اجتماعي و غم محرومين جامعه بود،فيلمفارسيهاي امروزي چهرههاي ناموجهي مانند محمدرضا گلزار،هديه تهراني،امين حيايي،مهناز افشار (و اخيرا) حميد گودرزي و الناز شاكردوست را شاخص كرده! و به عشقهاي آبكي و درد مرفهين بي درد ميپردازد و بر عليه محدوديتهاي اجتماعي اعتراضي ابلهانه سر ميدهد! محسن مخملباف كارگردان انقلابي شبهاي زايندهرود را ساخت و از ايران رفت و حاتميكيا با ساخت موج مرده و به نام پدر،آخرين ميخها را بر تابوت سينماي جنگي خويش كوبيد. آثار فيلمسازان برجسته ايراني يكي پس از ديگري توقيف شد و كار كارگردان برجستهاي مانند جعفر پناهي به درگيري لفظي با سياستمداران و ساخت آفسايد (پس از فيلمهايي بي نظيزي مانند دايره و طلاي سرخ) كشيد. سينماي ايران در دوران اوج شكوفايي سينما در جهان بازهم به ركود رسيده است. در حاليكه در امريكاي لاتين موج نوي سينماي حرفهاي با ظهور كاگرداناني مانند كوآرون و آلخاندرو گونزالز ايناريتو به اوج رسيده و جهان را به تحسين واداشته سينماي ما....
به اعتقاد بسياري،ماندگارترين ديالوگ تاريخ سينماي ايران،آخرين ديالوگ فيلم «سوتهدلان» ساخته زندهياد «علي حاتمي» است. ديالوگي كه حبيب آقا ظروفچي (با بازي جمشيد مشايخي) بالاي جنازه برادر كوچكش،مجيد (با بازي بهروز وثوقي) بيان ميكند. شايد دليل انتخاب اين ديالوگ اين باشد كه ميتوان در آن سرنوشت سينماي ايران (از گذشته تا حال) را مشاهده نمود: ... همه عمر دير رسيديم...

«... تو اي محبوب من،رمز طايفهاي،و درد و رنج هزار و چهارصدساله را به دوش ميكشي،اتهام و تهمت و هجوم و نفرين و ناسزاي هزار و چهارصد سال را همچنان تحمل ميكني. تو فداكاري ميكني،تو از همه چيز خود ميگذري،تو حيات و هستي خود را فداي هدف و اجتماع انسانها ميكني،و دشمنانت در عوض دشنام ميدهند و خيانت ميكنند،و تو اي امام لحظهاي از حق منحرف نميشوي و عمل به مثل انجام نميدهي و همچون كوه در مقابل طوفان حوادث آرام و مطمئن به سوي حقيقت و كمال قدم برميداري. از اين نظر تو نماينده علي و وارث حسيني... و من افتخار ميكنم كه در ركابت مبارزه ميكنم و در راه پر افتخارت شربت شهادت مينوشم...»
اهل كجا بود؟ در قم زاده شد،اما ايراني نبود. اجدادش همه در نجف ميزيستند و مشهور بودند،اما او عراقي هم نبود و نه لبناني بود،اگرچه سالها در لبنان زيست و عمري را در راه خدمت به مردم آن ديار سپري كرد. به سال 1307 ديده به جهان گشود. اما متعلق به دوران خودش نبود. سلاله نسلي بود سراسر نور و آغازگر راهي شد به سرسراي معرفت. او پيش از تولدش حيات داشت و اينك در روزگار غيبتش نيز روشنيبخش است. اگرچه شيعه بود،اهل سنت نمازشان را به او اقتدا ميكردند و اگرچه مسلمان،مسيحيان و يهوديان گراميش ميداشتند. سيد خوش سيما و بلند قامت عربي اگرچه عجم بود اما رهبر عرب شد و جهاني را به تواضع در برابر خويش واداشت. آري! او در هيچ چارچوبي نميگنجيد و بر هيچ نام و نشان و نسبتي مداومت نداشت. روشنيبخشي بود براي همه انسانها. با همه اينها اما او «امام» بود. پيشرو،رهبر،مقتدا،روشنيبخش راه... آفتاب فروزاني كه بر همه يكسان ميتابيد. اهل مدارا بود. روادار و خردورز. پايههاي جنبش مردمياش را بر حركت محرومين بنيان نهاد. همان بود كه روزنامهنگار كويتي پس از گفتگو با او،با هيجان گفت: «اين است انقلاب فقرا». مسلمانان او را پاكمردي از سلاله محمد ميدانستند و مسيحيان او را مسيح خطاب ميكردند. دشمنانش در برابر عظمتش تاب مقاومت نداشتند. مهر او دشمنان سينه چاكش را هم دربرگرفته بود. او در شرح صدر،ميراثدار محمد بود و چون علي مظلوم زيست و چون حسين خروش برآورد. در فكر مقام نبود. نه چون جمال عبدالناصر در پي وحدت امت عربي،نه چون آيت الله خميني در پي استحكام ولايت فقيه. او نه عربي بود نه اسلامي،نه هواخواه قدرت بود و نه در پي تشكيل حكومت. او مردمي بود و امام مردم. همين بود كه جمال عبدالناصر مصري و حافظ اسد سوري و ابوعمار (ياسر عرفات) فلسطيني و محمدرضا پهلوي و آيت الله خميني ايراني،همه در برابر او سر تعظيم فرود آوردند. و آن يكي قذافي ليبيايي به فكر حذف او افتاد كه موش كور هرگز تاب تحمل درخشيدن آفتاب را ندارد. او را ربودند. جسمش را،نه انديشهاش را كه انديشه ربودني نيست. او اما در قلبها ماند و جاودانگياش دوچندان شد. همانگونه كه حسين جاودانه شد. آري! تاريخ شهادت خواهد داد قذافيها رفتنياند و امام موسي صدر،اين خورشيد درخشان مردم رنجكشيده ماندني است. او ماندني است و همه ميراث گرانبهايش.

امام موسي صدر در تاريخ 25 آگوست 1978 (3 شهريور 1357) بنا به دعوت رسمي ليبي به آن كشور سفر كرد و در تاريخ 31 آگوست (9 شهريور) به طرز مشكوكي ناپديد شد. اگرچه ليبي بارها اعلام كرده امام صدر پيش از ربوده شدن،ليبي را به مقصد ايتاليا ترك كرده است،اما شواهد،قرائن،اسناد و تحقيقات گسترده دولتهاي لبنان و ايتاليا و برخي شخصيتهاي درگير به ويژه خانواده امام،كذب بودن ادعاي ليبي و شخص قذافي را اثبات ميكند. متاسفانه در تمام اين سالها،تعلل مسئولان پرونده در ايران (به عنوان زادگاه امام) و لبنان (به عنوان كشور متبوع وي) و كارشكني برخي دوستان نزديك قذافي در ميان مقامات جمهوري اسلامي،گشودن رمز اين پرونده را به تاخير انداخته است. با اين حال قطعا پرسش اصلي اين نيست كه آيا امام زنده است يا نه؟ چرا كه زنده بودن امام تقريبا بر همه مسجل گشته. سوال اصلي اينجاست. كجاست امام؟ نيرنگهاي پي در پي قذافي براي كمرنگ كردن مساله امام موسي صدر،قطعا به جايي نخواهد رسيد و امت اسلامي و همه دوستداران امام همچنان در انتظار بازگشت وي خواهند ماند.
«والله علي رجعه لقادر» (و خداوند بر بازگرداندن او تواناست)
(متني كه در ابتداي اين نوشتار آمده بخشي از وصيتنامه شهيد دكتر مصطفي چمران خطاب به امام موسي صدر است)

امام صدر هنگام اقامه نماز بر پيكر دكتر علي شريعتي در زينبيه دمشق
از خانه ميزنم بيرون. شهر در حال و هواي جشن بزرگ است. يك جشن همگاني. همه مردم خوشحالند و شاد. خيابانها و كوچهها و مغازهها و پاساژها همه و همه تزيين شدهاند. مردم سنگ تمام گذاشتهاند. خيابانها شلوغ است. پر از رفت و آمد. تماشاي چراغاني و نورافشاني و فشفشهبازي. بساط پذيرايي هم پهن است. اينهمه ايستگاه صلواتي،آنهم توي يك خيابان! شربت و چاي و شيريني... ميروم شربت بردارم. پسر جواني اسفند ميريزد توي منقل و فوت ميكند توي صورتم. دود ميرود توي چشمم. چشمم ميسوزد. به زحمت نگاه ميكنم. دور و اطراف ايستگاه صلواتي،زمين فرش شده از ليوانهاي يك بار مصرف دورريخته شده. ظاهرا رفتگر شهرداري هم در جشن بزرگ سهيم است. خوش به حالش! اما... اينهمه ايستگاه صلواتي،آنهم توي يك خيابان. پس رفتگر شهرداري خيلي توي جشن سهيم است. البته نه جشن امشب،جشن فردا صبح! تنهاي تنها با يك دسته جارو! ميخواهم به خانه برگردم. سر و صدايي توجهم را جلب ميكند. دعوا شده. در شب جشن؟ دعوا اين حرفها سرش نميشود. سر چي دعوا شده؟ مهم نيست. مهم اينست كه چيز بسيار بي اهميتي است. پليسي نيست كه سوايشان كند؟ پليسها دارند سر خيابان از امنيت اخلاقي محافظت ميكنند. پيرمردي ميگويد خودشان سوا ميشوند. يعني سوال درون ذهنم را خوانده؟ بايد زودتر برگردم خانه. دير ميشود. هميشه چه زود دير ميشود. ولي سيل جمعيت را چه كار كنم؟ سريع گذر ميكنم. پايم ميخورد به پاي مردي. عمدي نبود. فحش دادن و بد و بيراه گفتن را شروع ميكند. حسابي شرمندهاش ميشوم. راه دور است. حوصله پيادهروي ندارم. ديگر حوصله جشن را هم ندارم. بايد ماشين بگيرم. تاكسي... خدا را شكر دهمي ايستاد... «دربست ميخواي بري؟ نه! پس پياده برو» بالاخره با مشقت سوار وسيلهاي ميشوم كه لااقل تا نزديكيهاي خانه برساندم. خيابانها هنوز شلوغ است. خيلي شلوغ است. جشن است. همه بايد خوشحال... دعواي رانندهها شروع ميشود. كاش سطح ناسزاها از «گاريچي» بالاتر نرود! اما ميرود! بنده خدا خانمي كه داخل تاكسي نشسته،سرش را از خجالت پايين انداخته. چرا او خجالت ميكشد؟ اصلا معلوم نيست كدام راننده مقصر است. پليس كجاست؟ پليسها دارند سر خيابان از امنيت اخلاقي محافظت ميكنند. صداي بوق اعصابم را به هم ميريزد. اينهمه ماشين به خاطر جشن پشت سرهم بوق ميزنند؟ فكر نميكنم. احتمالا به خاطر راه ندادن ديگران است. ابدا مراعاتي در كار نيست. بدتر از هميشه،گفتم شايد به خاطر جشن بزرگ بهتر شده باشد. نشده. بالاخره ميرسم به خانه. كاش بيرون نميرفتم تا همان ذهنيت قشنگ از جشن بزرگ برايم باقي ميماند. شايد هم اينجوري بهتر باشد. نميدانم. هيچ چيز نميدانم... پارچه نوشتهاي توجهم را جلب ميكند: «ميلاد با سعادت حضرت ولي عصر ارواحنا فداه بر همه منتظران واقعي حضرتش مبارك باد»....

اين عكس را سال گذشته از وبلاگ «دانشجويان دانشگاه قم (qomstudents.blogfa) گرفتم. در مورد خطاي صورت گرفته در اين نوشته دو احتمال وجود دارد: يا در راستاي سياستهاي دولت عدالت محور و براي صرفهجويي،مناسبتهاي سيزده رجب و نيمه شعبان در يك پلاكارد تركيب شدهاند و يا اينكه تهيه كنندگان اين پلاكارد در يك لحظه دچار حماقت آني گشتهاند!!)
سوم- خيابان صفاييه،حاشيههاي پر رنگتر از متن
خيلي از حرم دور نيست،اگرچه خيلي هم به حرم نزديك نيست. اگر بخواهي پيدايش كني بايد آدرس «خيابان صفاييه» را بپرسي،اگرچه اسم رسمياش اين نيست. در قم همه به اسم خيابان صفاييه ميشناسندش. اسم رسميش «خيابان شهدا»ست،ولي حتي رسانهها و نهادهاي رسمي و حكومتي هم موقع آدرس دادن از عنوان خيابان صفاييه استفاده ميكنند. خيابان شهدا براي مردم نا آشناست،مردم خيابان صفاييه را ميشناسند. اين نام قديمي اين خيابان است. البته چنين مواردي در قم كم نيست. مردم بسياري از خيابانها و محلهها را هنوز به همان نام قديمشان ميشناسند. نامي كه اغلب «عنوان دوره پهلوي» آن بوده. اين هم از تناقضات اين شهر است؛شهري كه مبدا انقلاب اسلامي بوده و هنوز مردمش خيابانها را به نام دوره پهلويشان ياد ميكنند. مانند خيابانهاي آذر به جاي آيت الله طالقاني،باجك به جاي نوزده دي،چهارمردان به جاي انقلاب اسلامي،ارم به جاي آيت الله مرعشي نجفي،دورشهر به جاي شهيد فاطمي و... . جنجاليترين خيابان قم فقط از اين نظر شبيه به بقيه است. معروفيت اين خيابان از چند سال پيش آغاز شد. زماني كه تعدادي مجتمع تجاري (پاساژ) شيك و زيبا در آن بنا گشت و رفته رفته،شد محل تجمع و گشت و گذار جوانهايي كه اگرچه در پايتخت مذهبي ايران ميزيستند اما سوداي زيستن و گشتن و نمايان شدن همچون جوانهاي شيكپوش و سنتشكن پايتخت اصلي (تهران) را در سر داشتند. كار تا آنجايي پيش رفت كه حتي شايعه شد،مرجع تقليد معروفي فتوا به حرام بودن قدم زدن در اين خيابان داده است! شايعهاي كه البته از سوي نزديكان آيت الله رد شد. با اين حال نهادهاي نظامي- فرهنگي اين سنتشكنيها را برنتافتند و به مقابله با آن برخواستند كه همين شد عامل خيلي سر و صداها و بگير و ببندها. شلوغي اين خيابان و عرض باريك آن و رفت و آمد زياد،باعث شد مسئولين شهر بارها تصميم به تعريض آن بگيرند اما هر طرحي كه درانداختند به دليل نا معلومي آغاز نشده پايان يافت و شهرداران متعدد قم را در اين امر ناكام گذاشت. زماني هم اعمال طرحي مبني بر ممنوعيت ورود تاكسيها براي كنترل ترافيك اين خيابان،براي چند روز اعتصاب و اعتراضات تاكسيرانان را در پي داشت. اينها همه براي اثبات اينكه صفاييه جنجاليترين خيابان قم است كافيست. صفاييه از لحاظ تجاري با بازار قم رقابت ميكند چه،بسياري از مردم براي خريد لوازم زندگي اينجا را به بازار ترجيح ميدهند. چرا كه در اينجا ميتوانند لوازم لوكستر را از مغازههاي شيكتر (و خوب البته با قيمت بالاتر) خريداري كنند. تا چند سال پيش فقط پاساژها پذيراي مشتريان انبوه بودند اما اينك در سرتاسر خيابان، فروشگاههاي متعددي به وجود آمده. انواع و اقسام لباسفروشيها،كيف و كفش فروشيها،لوازم آرايشي و بهداشتي و... با نماهايي جذاب و تابلوهاي زينتشده. جوانان اصليترين مشتريان صفاييه هستند. اين را همه مغازهداران ميدانند و ميكوشند نماي محل كسب و كارشان را مطابق سليقه آنان طراحي كنند. نهادهاي نظامي- فرهنگي شهر،كه كلا با صفاييه و آدمهايش ميانه خوبي ندارند،هم بيكار ننشستهاند و سعي ميكنند چنين جذابيتهايي را تا حد امكان كاهش دهند. البته اغلب از راهكارهاي مبتذلي مانند برچسب زدن روي قسمتي از تابلوي مغازهها استفاده ميكنند. آدمهاي صفاييه البته،همه براي خريد به اينجا نميآيند. بسياري از آنها خيابان صفاييه را براي قدم زدن انتخاب كردهاند. در آدمهاي اين خيابان گرايش به يك چيز بيش از همه نمايان است: «سنتشكني». كه نه تنها پسرها،حتي دخترها نيز آشكارا در پي آنند. پسرها اغلب تيپها و مدل موهاي غربي و لباسهاي متناسب با همان تيپ (كه اكثرا از لباسفروشيهاي همين خيابان خريدهاند) و ريشهاي فرم داده شده به شكل هنرپيشگان هاليوودي دارند. اكثرا هنگام گذر كردن در خيابان نيمنگاهي (يا تمام نگاهي!) دارند به دخترهايي كه در حال گذر از خيابان هستند. بعضيها تكي قدم ميزنند،اما بسياري به صورت گروهي در حال گذر كردن هستند و يا اينكه يك جا ايستادهاند. دخترها البته اكثرا چادر دارند. اين يك «قانون نانوشته» در اين شهر است كه البته از بسياري از قوانين نوشته شده،بيشتر اعتبار دارد. «زنان قمي بايد براي پوشش از چادر استفاده كنند،آنهم چادر سياه!» حتي دخترهاي سنتشكن صفاييه هم جسارت تخلف از اين قانون نوشته نشده را ندارند. با اين حال آنها در سنتشكني كم نميآورند. البته نگاه سنگين سنتيهاي اين شهر به زنان باعث ميشود سنتشكني دختران بيشتر از پسران توي چشم بزند،اگرچه مظاهر آن كمتر از جنس مخالفشان باشد. دخترها اكثرا چادرياند،آنها كه از مانتو استفاده ميكنند،يا توريستاند يا همشهرياني كه زيادي احساس لزوم شكستن سنت ميكنند. با اين حال چادري بودن دخترها دليل محجبه بودنشان نيست. بسياري از آنها به معناي واقعي كلمه بدحجابند. تيپ مرسوم دختران صفاييه،كه خصوصا دو سه سال اخير به صورت چشمگيري افزايش پيدا كرده،استفاده از چادر موسوم به چادر ملي (نوعي چادر آستيندار برگرفته از مدل چادرهاي عربي) است با قسمتي از موها كه از زير چادر بيرون گذاشته ميشود و مقداري آرايش كه در چشمها و گونهها مشخصتر است. اين حدود بيرون گذاشتن موها و مقدار آرايش،در افراد مختلف متفاوت است. بعضيها اصلا مويي بيرون نميگذارند و آرايش نميكنند و بعضي هم با موهاي بيرون گذاشتهشده و آرايش غليظ نگاهها را به خود جلب ميكنند. بعضي از دخترها حتي شلوارهاي كوتاه كه قسمتي از پا را نمايان ميكند هم ميپوشند. اما به هر حال همه دخترهايي كه با نمايان كردن موها يا آرايش صورت و يا انواع ديگر سنتشكنيها در صفاييه ظاهر ميشوند،خواسته يا ناخواسته،آگاهانه يا ناآگاهانه،هوشمندانه يا غير هوشمندانه اعتراضي آرام بر ضد وضعيت حاكم بر شهر انجام ميدهند. اغلب جوانهايي كه به صفاييه ميآيند مكاني براي نشستن ندارند،فقط راه ميروند. كافيشاپها مشتري زيادي ندارند. قدم زدن،مهمترين سرگرمي جوانهاي صفاييه است. اگر روي بعضي از جوانهاي صفاييه (دختر يا پسر) تمركز كنيد،در يك نوبت بيش از ده بار طول خيابان را ميروند و برميگردند. صفاييه سرشار از مظاهر سنتشكني است،اگرچه مظاهر مذهبي هم ميتوان در آن يافت. بسياري از مراجع معروف در كوچههاي اين خيابان دفتر،مدرسه و يا حسينيه دارند. در ميان افراد هم ميتوان روحانيوني را ديد كه چشم به زمين دوخته،با عجله در حال گذر از خيابان هستند. نماد قهر و غضب حاكميت از نحوه گشتن جوانان در صفاييه هم اتومبيل پاترول آبي رنگي است كه روي شيشه عقبش عبارت «ستاد اجرايي امر به معروف و نهي از منكر» درج شده و مانند جوانها هر روز طول خيابان را بارها و بارها ميپيمايد. اگرچه اتومبيلهاي الگانس گشت نيروي انتظامي نيز گاهي اوقات وظيفه مبارزه با مظاهر سنتشكني را بر عهده ميگيرد. ظاهر جوانان سنتشكن قمي كه صفاييه نماد آشكار آن است،واكنش و اعتراض برخي از نيروهاي تندرو وابسته به حكومت در خارج از قم را به همراه داشته. مانند حسن عباسي،تئوريسين عصباني شهادتطلبي و مبارزه با آمريكا و يا حسني،امام جمعه معروف اروميه. در داخل شهر هم اعتراضات به اشكال مختلفي صورت ميگيرد. بسياري از مذهبيون سنتي و به ويژه مراجع تقليد،هر از چندگاهي از اين وضع انتقاد ميكنند. مطبوعات عمدتا اصولگراي شهر هم در اعتراض به صفاييه سهيماند و به عنوان مثال در هر شماره پيامهاي مردمي زيادي را به چاپ ميرسانند كه خواستار برخورد با وضع جوانان و حتي فروشندگان اين خيابان هستند. حتي يكي از نشريات شهر چندي پيش گزارشي به چاپ رساند از فروش وسايل تزئيني در يكي از فروشگاههاي اين خيابان كه مظاهر شيطانپرستي در ميان آنها وجود داشت. صفاييه آشكارترين نماد كشمكشها و تضادهاي شهر هفتاد و دو ملت است. خياباني با حاشيههاي به مراتب پر رنگتر از متن....