براي مطالعه ميخواهم يك هفتهنامه نسبتا خوب را معرفي كنم. البته امكان دارد خيليها با اين نشريه آشنا باشند. بد نيست با تعطيلي شرق و همميهن،بخشي از پولي كه در هفته،از بابت نخريدن آنها ذخيره ميگردد صرف خريد يك مجله مناسب شود. «شهروند امروز» البته غريبه نيست،بلكه اكثر نويسندگان شرق (دوره اول) و همميهن (دوره جديد) در آن جمع شدهاند. رئيس شوراي سياستگذارياش محمد عطريانفر است و سردبيرش هم طبيعتا «محمد قوچاني». شهروند امروز،از آن جمله نشرياتي است كه ميتوانيد استفادههاي زيادي از آن ببريد. ميتوانيد هر هفته سرمقالههاي خواندني محمد قوچاني را بخوانيد،يا بخشي از بهترين عكسهاي خبري هفته را مشاهده كنيد،يا اينكه از مطالعه پروندههاي اين نشريه لذت ببريد. پروندهها مهمترين ويژگي شهروند امروز هستند. مطالب ويژه و تخصصي در باب يك موضوع كه معمولا بحث روز است. البته گاهي يك پرونده و گاهي چند پرونده با هم در اين نشريه درج ميگردد. از ديگر ويژگيهاي شهروند امروز تخصصي بودن مطالب آن در همه حوزههاست و اين هم لذت خواندن مطالب ان را براي كساني كه به صورت تخصصي موضوعي را دنبال ميكنند،چند برابر ميكند. همينطور ميتوانيد از پيشنهادهاي نويسندگان مجله براي دنبال كردن برنامههاي تلويزيون،سينما،تئاتر،ورزش،مجله،نگارخانه و حتي بورس استفاده كنيد. البته اين نشريه نقايصي هم دارد از جمله اينكه لوگوي آن چندان مناسب و زيبنده نيست،و اينكه هنوز سايت آن راهاندازي نشده تا علاقمندان بتوانند مطالب نشريه را از طريق اينترنت هم مشاهده كنند و تنها برخي از مطالب آن روي وبلاگ نشريه قرار ميگيرد.
شماره آخر شهروند امروز (يكشنبه 28 مرداد) با عكسي از دكتر محمد مصدق روي جلد و بنابراين پروندهاي در باب كودتاي بيست هشت مرداد روي پيشخوان روزنامهفروشيها قرار گرفته. با مطالبي از محمد قوچاني،رضا خجسته رحيمي،احمد زيدآبادي،حسين شاهحسيني،خسرو سيف و گفتگوهايي خواندني با عزت الله سحابي و انور خامهاي. از ذيگر مطالب قابل توجه نشريه يكي گزارشي است از پشت صحنه ماجراي فرزاد حسني و صدا و سيما (كه باعث توقيف نشريه نشود خوب است) و مطلبي در باب تفكيك و تبعيض جنسيتي در دانشگاهها،كه براي دانشجويان دانشگاه قم بيش از همه ميتواند جالب باشد. گفتگويي با گروه كامكارها،مطالبي مفصل در مورد مرد عنكبوتي3 و مطالبي راجع به «استاد سيد جعفر شهيدي» (با توجه به بيماري وي)،هم مطالب بخشهاي موسيقي،سينما و ادب نشريه را تشكيل ميدهند. قيمت هزار تومان،اگرچه ممكن است كمي گزاف به نظر برسد،اما با كمي تامل در ميزان مطالب شهروند امروز خيلي هم زياد نيست و هفتهاي يكبار ارزشش را دارد،خصوصا حالا كه شرق و همميهن تعطيل شدهاند. اگر كمي دست و دلباز باشيد و خوششانس،شماره هفته پيش را هم خريداري كنيد ضرر ندارد،كه نفع زيادي هم دارد. پروندهاي راجع به دكتر عبدالكريم سروش و افكارش و همينطور پروندهاي در باب گروههاي شيطانپرست (با توجه به وقايع اخير در كرج) و مطالبي در مورد اينگمار برگمان و ميكل آنتونيوني،به مناسبت درگذشت اين دو سينماگر برجسته. از شمارههاي جالب شهروند امروز تاكنون كه 12 شماره هفتگي و 42 شماره پياپي از عمر آن ميگذرد،ميتوان به شماره ويژه آمريكاي لاتين،با پرونده مفصلي در باب سياست،تاريخ،اقتصاد،سينما،ادبيات و موسيقي اين قاره و شماره ويژه فيلم 300 اشاره كرد. البته پرونده ويژه قيصر امينپور در شهروند امروز بازتابهاي گوناگوني داشت و اعتراضات و نقدهايي را برانگيخت كه نقد دو تن از شاعران برجسته كشور يعني عبدالجبار كاكايي و عليرضا قزوه بر اين پرونده و مطالب آن را ميتوانيد در شماره اخير (28مرداد) مطالعه كنيد.

دوم- حرم و اطرافش
اگر تهران را همه با ميدان آزادي،اصفهان را با ميدان نقش جهان،شيراز را با حافظيه و سعديه،تبريز را با مقبرة الشعرا،خرمآباد را با قلعه فلك الافلاك و كرمانشاه را با بيستون ميشناسند،مشهد و قم را هم همه با حرمهايشان ميشناسند. در واقع حرمها نماد اين دو شهر هستند. آرامگاه بزرگان مذهبي. در مشهد امام رضا،امام هشتم شيعيان مدفون است و در قم حضرت معصومه،خواهر وي (دختر امام هفتم شيعيان). و در اصل اگر از مشهد و قم به عنوان شهرهاي «مذهبي» نام برده ميشود و با عنوان «شهر مقدس» از آنان ياد ميگردد،بيش از آنكه به علت بافت جمعيتي اين دو شهر باشد،به علت نمادهايشان است. با اين حال حرم قم دو تفاوت عمده با حرم مشهد دارد. امامان شيعه،در هر شهري كه به خاك سپرده شدهاند،تبديل به نماد آن شهر شدهاند. چه در عراق و چه در ايران. نجف،كربلا،كاظمين،سامرا و مشهد (استثناي عربستان و شهر مدينه البته،علت مفصلي دارد)،شهرهايي هستند كه مدفن ائمه شيعي هستند و حرم آنان نماد اين شهرها شده است. با اين حال «حرم»ها تنها مختص امامان نيست كه بارگاه برخي فرزندان آنان،كه «امامزاده» ناميده ميشوند،هم حرم ناميده ميشود. حرم امامزادگان در شهرهاي ايران كم نيست،اما هيچكدام يا به نماد اين شهرها تبديل نشدهاند و يا اگر در برخي موارد بسيار خاص، تبديل شدهاند (مانند آستانه اشرفيه و يا مشهد اردهال) چندان اهميت مذهبي،سياسي،توريستي و... نيافتهاند. تنها استثنا در اين ميان قم است. حضرت معصومه را بايد از امامزادگان به حساب آورد،با اين حال «حرم» او نماد مهم شهر مهم قم شده است. از جهت ديگر در ميان مسلمانان كمتر ميتوان آرامگاههاي زنان برجسته و مورد احترام را مشاهده نمود،كه اگر هم هست (دقيقا مثل آنچه در بالا گفته شد) يا بياندازه گمنام و ناشناخته است (آرامگاه بيبي شهربانو در تهران)،و يا اهميت آن به لحاظ جذب فراوان توريستهاي زيارتي است (حرم حضرت زينب،دختر امام اول شيعيان در دمشق،پايتخت سوريه). حرم حضرت معصومه اما از بسياري جهات علمي،سياسي،توريستي و... شناختهشده و داراي اهميت است.

حرم دقيقا در مركز شهر قرار دارد. دقيقا ميتوان تصور كرد،شهر مانند دايرهاي به مركزيت حرم گسترده شده است. خود حرم از چهار محوطه روباز،كه به آن صحن ميگويند تشكيل شده. از لحاظ معماري و ساخت ميتوان حرم را به دو قسمت تقسيم كرد: يكي بافت قديمي و سنتي و ديگري بافت جديد كه زمان زيادي از بهرهبرداري آن نميگذرد. بافت سنتي،متشكل از سه صحن و محوطههاي سرپوشيده داخلي و به هم پيوسته است (در مشهد به اين محوطههاي داخلي رواق ميگويند،اما در قم نديدم چنين اصطلاحي را). معماري اين قسمت به سبك قديمي و سنتي ايراني است،كاشيكاريها و گچبريها و آيينهكاريهاي سنتي. در همين قسمت تعدادي مسجد در دل حرم ساخته شده. يكي از اين مساجد،«مسجد بالاسر» ناميده ميشود. اين مسجد آرامگاه بسياري از روحانيون برجسته است و در جايجاي آن ميتوان قبرهاي مشخص شده آيتاللههاي درگذشته را مشاهده نمود. برخي از آنها را تنها با سنگ قبر مشخص كردهاند،روي سنگ قبر برخي ديگر قاليچهاي پهن كردهاند كه مشخصات صاحب قبر روي آن نوشته شده. و البته براي برخي آيتاللههاي مشهور سنگ قبري برجسته با محافظ شيشهاي و تزئينات بيشتر در نظر گرفته شده. در ميان اين قبرها ميتوان آيتاللههاي درگذشته از هر زماني با هر خط مشي فكري يا موقعيت مذهبياي را يافت. از آيت الله حايري يزدي،موسس حوزه علميه قم گرفته تا جواد تبريزي و فاضل لنكراني،مراجعي كه اخيرا درگذشتهاند. از علامه طباطبايي فيلسوف برجسته و مفسر مشهور قرآن گرفته تا مرتضي مطهري،معروفترين روحاني جمهوري اسلامي. برخي هم نسبت خانوادگيشان،توي چشم ميزند مانند مرتضي پسنديده،برادر آيت الله خميني و اشراقي داماد وي و يا محمد منتظري،فرزند آيت الله منتظري،روحاني برجسته مخالف حكومت. مسجد اعظم،خيلي سال قبل در كنار حرم قرار داشته اما اينك جزوي از حرم محسوب ميشود. مسجد اعظم مسجدي است كه توسط آيت الله بروجردي،مرجع تقليد برجسته شيعيان در دهه سي خورشيدي،بنا شده است. خود آيت الله بروجردي در راهروي باريكي كه حد فاصل مسجد بالاسر و مسجد اعظم است،به خاك سپرده شده است. مسجد اعظم غير از برگزاري نماز معمولا محل برگزاري مراسم بزرگداشت شخصيتهاي برجسته و يا محل تشكيل درس خارج فقه (يكي از دروس حوزوي) است،كه توسط مراجع تقليد تدريس ميشود. اين مسجد البته چندين شبستان بزرگ دارد كه براي برنامههايي مانند «اعتكاف» از آنها استفاده ميگردد. در داخل صحن بزرگ حرم،اتاقكهايي قرار دارد كه آرامگاه افراد مشهوري است. از چهرهاي ادبي مانند پروين اعتصامي،شاعر بزرگ ايران و پدرش گرفته تا شيخ فضل الله نوري،برجسته ترين روحاني مخالف مشروطه و يا مهدي عراقي،بازاري انقلابي كه در نخستين روزهاي پس از انقلاب ترور شده است. بافت جديد حرم،البته از حرم جدا نيست بلكه چسبيده به آن است. اما ويژگيهاي معماري آن كاملا با بافت سنتي متفاوت است. از ساخته شدن بافت جديد،تنها دو سال ميگذرد،اگرچه بيش از چهار سال وقت صرف ساخت آن شده است. اين قسمت از حرم از يك صحن و يك شبستان بزرگ،تشكيل شده. در اين قسمت نماي شيك و چشمنواز،سيستم تهويه،سيستم روشنايي و سيستم صوتي مدرن و مجهز و معماري نوين امروزي به چشم ميخورد و آن را از بافت سنتي مجزا ميسازد. بعد از بهرهبرداري از اين بخش،اكثر برنامههاي جانبي حرم،مانند مراسم مذهبي و يا سياسي به اينجا منتقل شده است و در شبستاني كه به نام شبستان امام خميني نامگذاري شده برگزار ميشود (برگزاري مراسم بزرگداشت 15خرداد سال گذشته در همين شبستان بود كه حواشي بسياري داشت). چندي است كه حتي نماز جمعه قم هم در همين مكان برگزار ميشود (البته شايعاتي در شهر پيچيده كه عدم برگزاري نماز جمعه در محل اصلي آن،يعني مصلاي شهر را به دليل غصبي بودن زمينهاي آن منطقه و استنكاف برخي از آيت اللهها از اقامه نماز در آنجا عنوان ميكند،اگرچه منابع رسمي دليل آن را ساخت و ساز در مصلا بيان ميكنند). با تمام اين احوال حرم شهر قم،از لحاظ امكانات و وسعت بنا ابدا قابل مقايسه با حرم مشهد نيست. در مشهد تشكيلات حرم،وسيعتر و مجهزتر از قم است. دليل اين امر را شايد بتوان در مقايسه امكانات مالي و يا نحوه مديريت اين دو جست. «آستانه مقدسه حضرت معصومه» نام تشكيلاتي است كه اداره حرم را بر عهده دارد و رئيس آن كه «توليت» حرم ناميده ميشود،مستقيما توسط رهبر جمهوري اسلامي تعيين ميگردد. براي مردم ساير شهرهاي ايران و حتي خيلي از مردم قم،حرم فقط مكاني است براي عبادت و راز و نياز و يا نذر و دخيل براي شفاي بيماران و رفع مشكلات. براي برخي اما حرم كاربردهاي ديگري هم دارد. اگر ساعتي قبل از برگزاري مراسم نماز به حرم برويد،در مكانهايي مانند مسجد بالاسر و يا شبستان جديد (شبستان امام خميني)،جمع زيادي از طلاب را ميبينيد كه به صورت انفرادي يا گروه گروه،مشغول مطالعه و يا بحث هستند. فضاي آرام حرم در اين ساعات (البته در مكانهايي كه گفته شد) و هواي مطبوع آن،باعث ميشود طلبهها براي درس خواندن اين مكان را برگزينند. دانشجويان و دانشآموزان هم براي درس خواندن به حرم ميآيند،اما تعداشان در مقايسه با طلبهها خيلي كمتر است. آنها كه گروهي نشستهاند به «مباحثه» مشغولند.
اطراف حرم در همآغوشي بافتهاي سنتي و مدرن شكل گرفته. مغازهها و بناهاي قديمي و نوساختي كه ظاهري مشوش به اين منطقه ميدهد. البته چندي است كه به بهانه يك طرح عمراني گسترده،بسياري از بناهاي اطراف حرم به بيل مكانيكي و لودر سپرده و تخريب شده است. گفته ميشود اين تخريب حتي هتلي نوساز در كنار حرم به نام «هتل قم» را هم در برميگيرد. عربهاي مهاجر بخشي از هويت مناطق اطراف حرم را تشكيل ميدهند. دليلش هم اين است كه اينها نه تنها سالهاست در اينجا زندگي ميكنند كه بسياري از مشاغل اطراف حرم را در اختيار گرفتهاند. از خواربارفروشي و ميوهفروشي گرفته تا اغذيه فروشي و تعمير لوازم الكتريكي و... بازارچه «گذرخان» كه در مقابل حرم قرار دارد،ورودي محلهاي به همين نام است. اينجا محله عربها در قم است. قدم زدن در اين محله آدم را ياد فيلمهاي قديمي لبناني و سوري مياندازد. از افرادي با لباسهاي سنتي عربي گرفته تا تابلوهاي مغازههاي قديمي و فرسوده كه به عربي نوشته شده است. اكثر اين افراد شيعيان عراقي هستند كه سالها پيش براي خلاصي از دست حكومت بعثي آن كشور به اينجا آمدهاند. البته اتباع كويتي هم يافت ميشوند. در سالهاي دور،قم توريست يا زائر چنداني نداشت. اما اينك چندسالي هست كه حرم و اطرافش از بابت سرازير شدن خيل زائران ديگر شهرها رونق بسياري يافتهاند. سرنگوني حكومت بعثي عراق و هجوم زائران عراقي به قم هم اين رونق را دوچندان كرده. رونق فرشندگان مهاجر عراقي را بيشتر. حضور همين زائران لابد شلوغيهاي مكرر اطراف حرم را توجيه ميكند. لحظات غروب آفتاب اوج اين شلوغيها و رفت و آمدهاست. ابتداي صبح اما وزش نسيم سحرگاهي آميخته با قطرات آب فوارههاي داخل صحن و سكوت سرشار صبحگاهي،فضايي متفاوت را رقم ميزند.
ياد شعر بي نظير نسيم شمال ميافتم اين روزها مرتب. همان شعري كه ميگويد: دست نزن،چشم ببستم دو دست...

باز ميگويند چرا سراغ سياست ميروي؟ در همين حوزه فرهنگ و ادبيات و سينما بمان،گزارشت از حال و هواي قم را بنويس (تازه همان هم محل اشكال است)،تحليلهاي آبكيات از فيلمهاي برجسته سينماي جهان را پست كن و منتظر كامنتهاي فدايت شوم و خاك بر سرت باش! ميگويم آخر سياسي يعني چه؟ ديگر حر حرف انتقاد آميزي كه سياسي نيست. مگر نميبينيد كه حتي صاحب وبلاگ آرمان (محمد رضا محقق) كه تاكنون ذرهاي از وادي فرهنگ و هنر پا بيرون نگذاشته بود هم صدايش درآمده! راستش هرچي فكر ميكنم به خاطر نميآورم كجاي گفتگوي «فرزاد حسني» با سر دار رادان اهانت به وي يا مجموعه نيروي انتظامي بوده! اما ظاهرا معناي اهانت در ادبيات نيروي انتظامي و «مردم!»ي كه با تماسهاي متعدد از كولهپشتي شكايت كردهاند كمي با معناي اهانت در ادبيات ما متفاوت است! البته بنا به نقل برخي خبرگزاريها اخراج فرزاد حسني فقط مربوط به اهانت به سر دار رادان در برنامه كوله پشتي نيست،بلكه وي در زمان تحصيل در دانشگاه خواجه نصير تخلفات گوناگون اخلاقي داشته است! و كسي نميپرسد كه چرا زماني كه وي در تله ويزيون،چونان آخوندي بالاي منبر از بحارالانوار حديث ميخواند و مرتب نام امام زمان را ميبرد و به ياد شهدا با مادر سه شهيد گفتگو مينمود و با آن لحن زيبا! از هاشمي رفسنجاني ميپرسيد: «شما بيشتر با آقا درددل ميكنيد يا ايشان با شما؟!» و با آن بيان موذيانه سعي در تبرئه برادر حسين بازجو داشت،هيچ كس نگفته بود ايشان انحرافات اخلاقي داشته و شايسته نشستن در چنين جايگاهي نيست؟ چطور تا آن برنامه كذايي پخش شد همه متوجه صورت تيغ زده و موهاي ژل مالي شده و ابروهاي تميز كرده مجري محترم شدند؟! البته نقل اين حرفها نيست،من در كل فرزاد حسني را اگرچه تحسين ميكنم،اما در مقايسه با سيستم فعلي رسانه كاملا ملي!،نه به جهت شيوه مجريگري وي. و معتقدم وجود فرزاد حسني در برهوت و قحط الرجال مجريگري در سيما و در مقايسه با ... (اجازه بدهيد اسم نبرم) نعمت است و نه اينكه وي مجري صددرصدي باشد. اما نهاد،موسسه،تشكيلات و در كل حاكميتي كه انتقادهاي ساده و بي خطر فرزاد حسني را تحمل نتواند....
چي شد اين همه به فرزاد حسني پرداختم؟ حرف اصليام چيز ديگري است. بله شرق! اينبار نه توقيف كه مرگ،سكوت،پايان.... صبح زودي بود،خواندم شرق توقيف شد. شب شنيدم ديگر منتشر نخواهد شد. دليل توقيف؟ مصاحبه با يك همجنسباز. در چه مورد، ستايش همجنسبازي يا شيوههاي گوناگون آن؟! هيچكدام ادبيات. عكس مستهجني؟ عبارت ركيكي؟ هيچ چيز. پس چرا توقيف؟ چون شرق است. كيهان كه نيست يا جمهوري اسلامي يا 19دي (دو روزنامهاي در استان قم)! هرچه باشد شرق است.
خوب حالا چه كار كنيم؟ معلوم است،هر روز برو چند ساعتي تله ويزيون تماشا كن،خصوصا سريال وزين «ما چند نفر» توصيه ميشود! بعد هم نگاهي به اخبار ويژه روزنامه كيهان بيانداز. تيترهاي جامجم هم بد نيست. بعد هم بنشين پشت رايانه و وبلاگت را بنويس. گزارش گشتي در قم (البته سانسورش كني خوب است) و نگاهي به فيلمهايي مثل مسافران مهتاب برادر بسيجي فخيمزاده و زودياك ديويد فينچر صهيونيست! بعد هم اگر وقت اضافه داشتي صلوات بفرست براي سلامتي برادر حسن نصرالله كه موجب شده چشم قدرتهاي خونخوار جهاني از ايران برداشته شود (اين را طاها داریوندی نمیگوید خودشان ميگويند!). در ضمن يادت هم باشد كه دست نزني،راه نروي،هيچ مگويي،هيچ مبيني و البته هيچ نفهمي...
اين آخري را اما نسيم شمال در آخر همان شعرش جواب ميدهد:
لال شوم كور شوم كر شوم،ليك محال است كه من خر شوم!
(توضيح: تصويري كه در بالا ميبينيد را از وبلاگ،دوست عزيز ناديدهام يحيي نطنزي (مرد سوم)،برداشتم. اميدوارم موجبات رنجش خاطر ايشان را فراهم نياورده باشم. لوگوي شرق با آرم مشكي. آقاي نطنزي،هنر شما قابل ستايش است)
نگاهي به فيلم سينمايي The Green Mile
دالان سبز يا مسير سبز،عبارتهايي است كه براي ترجمه نام فيلم «فرانك دارابونت» گفته شده. فيلمي كه بر اساس رماني به همين نام اثر «استفان كينگ» ساخته شده است. شايد چندان جالب نباشد،اكنون سخن گفتن از فيلمي محصول سال 1999 كه دو سه باري هم از رسانه ملي پخش شده (البته مثل هميشه با سانسور بي منطق و مخرب). اما بايد اعتراف كنم،دالان سبز خيلي وقت پيش اثري عميق بر من گذاشت و يكي از فيلمهايي بود كه استخوانبندي آشنايي من با سينماي حرفهاي جهان را تشكيل داد.

دالان سبز «ناكجا آباد» آدمهايي است كه ديگر در زندگي راه برگشتي ندارند. خانه موقتي زندانياني كه قرار است به زودي به آرامگاهي ابدي منتقل شوند. زندان ويژه محكومين به اعدام در ايالت لوئيزيانا. بخش اعظم فيلم در فلاش بك ميگذرد. جايي كه پل اجكم،پيرمردي در يك خانه سالمندان خاطراتي از دوران حضورش به عنوان مامور زندان اعداميان،در دهه سي ميلادي را براي دوستي بازگو ميكند. نقش اصلي پل اجكم را (در دهه سي) تام هنكس بازي كرده است. پل اجكم افسر مافوق ماموران دالان سبز است. وي از بيماري دستگاه ادراري رنج ميبرد. روزي زنداني سياه پوست و عظيم الجثهاي به نام جان كافي وارد دالان سبز ميشود. قصه اصلي فيلم از اينجا رقم ميخورد. جان كافي متهم به تجاوز و قتل دو دختر سفيد پوست است،اما وي به غير از اندام دلهرهآور،هيچ نشانه ديگري از يك متجاوز جنسي و يك قاتل بالفطره ندارد. بي اندازه آرام و با طمانينه صحبت ميكند و رفتاري احترامبرانگيز دارد. اما مهمترين ويژگي جان كافي چيز ديگري است. وي يك «مسيحي معتقد» است. فيلم دالان سبز را ميتوان در زمره فيلمهاي سينماي معناگرا قلمداد كرد،چرا كه مستقيما به امور قدسي و ماورايي و اعتقادات آيين مسيحيت پرداخته است. يك برده سياه پوست خيانتكار و متجاوز و يك قاتل محكوم به اعدام،ظاهر ساخته شده براي جان كافي است. در باطن اما،وي شخصيتي پيچيده دارد،شخصيتي ماورايي. جان كافي بيماري اجكم را شفا ميدهد،موش مردهاي را زنده ميكند،بيماري درمان نشدني همسر واردن هال مورس،يكي از مسئولان بلندپايه زندان را نيز درمان مينمايد و در نهايت با نيروي غيبي خويش باعث كشته شدن ويليام وارتون (بيلي وحشيه) به دست پرسي وتمور ميشود. بيلي وحشيه يك زنداني شرور و نفرتانگيز در دالان سبز و وتمور يك افسر بي لياقت و فاسد است. و بعد با همان نيروي غيبي به اجكم نشان ميدهد عامل تجاوز به دو دختر نوجوان و قتل آنها بيلي بوده است. صحنههاي شفاي بيماران توسط جان كافي،دقيقا برداشتي از تعليمات و آموزههاي آيين مسيحيت است. بنا به اعتقادات مسيحيان،عيسي مسيح (عليه السلام)،با فداكاري و به جان خريدن رنجهاي حاصل از گناهان مردم،موجب رستگاري آنان شده است. مسيح به صليب كشيده شد و رنج كشيد تا گناهان مردم بخشوده گردد. در دالان سبز و به ويژه نقش جان كافي،چنين اعتقادي نمود پيدا ميكند. جان كافي براي شفاي بيماران رنجهاي آنان را به درون خود ميكشد. هزاران حشره سياه و زشت كه وقتي از داخل بدن اجكم و همسر واردن و موش مرده بيرون ميآيند به آنها زندگي جديد و با طراوت ميبخشند و وقتي وارد بدن وتمور ميشوند او را به جنوني آني مبتلا ميكنند كه خالي كردن اسلحه در بدن بيلي وحشيه،سرانجام آن است. در يك كلام ميتوان گفت شخصيت جان كافي آيينه تمام نماي شخصيت مسيح،البته در ابعادي محدودتر است. جان كافي يك منجي و شفابخش است منجياي كه البته نهايتا اعدام ميشود،به همان جرمي كه از ابتدا به آن متهم بوده است. فيلم نيمنگاهي هم به مساله نژادپرستي و همچنين شيوه خشن اعدام با صندلي الكتريكي و جريان برق دارد. دالان سبز اگرچه در اسكار 2000 موفق به كسب جايزهاي نشد اما كانديداتوري براي چهار رشته خود ارزشهاي اين فيلم را نمايان ميكند.
(داشتم گزارش اردوان روزبه،خبرنگار راديو زمانه از قم را ميخواندم. در جايي از گزارشش اشاره كرده به اينكه براي خيلي از مردم دنيا جالب است بدانند قم چه جور جايي است. شهري كه گاهي اخباري كه از آن خارج ميشود،جهان را به خود مشغول ميكند. گفتم چرا ما كه در اين شهر زندگي ميكنيم،هيچوقت درباره قم نمينويسيم؟ اين مطلب قسمت اول از سلسله مطالبي است گزارشگونه از شهر قم. سعي ميكنم مابين مطالب زياد فاصله نيفتد)

اول- شهر تضادها و تناقضها
ميگويند مهمترين مزيتش نزديكي به تهران است. اين را آنهايي ميگويند كه به خاطر رشد سرسامآور قيمت زمين و مسكن در اين شهر،سود سرشاري كسب كردهاند. با اين حال اما ايتجا قم است و هويتي مستقل از پايتخت دارد. چرا اسمش را «قم» گذاشتهاند روايت زياد است. از دلايل جغرافيايي گرفته تا دلايل مذهبي و اعتقادي،همه جورش را گفتهاند اما القاب و عناوينش،بيشتر جنبه مذهبي دارند. حرم آل الله،شهر كريمه اهل بيت،ام القراي جهان اسلام (يا با كمي تخفيف تشيع) و... . مردم عادي ميگويند شهر علما و روحانيون يا به طعنه شهر عبا و عمامه! اما تعداد علما و روحانيونش به نسبت جمعيت شهر چندان پرشمار نيست. برخي از اهل سياست ميگويند «واتيكان ايران»،اما قم با واتيكان قابل مقايسه نيست. اما اگر از نام و نشانها بگذريم يك چيز است كه كمتر كسي آن را رد ميكند: قم شهر «تضادها و تناقضها»ست. از هر منظري كه به اين شهر نگاه كنيم،به اين تضادها بر ميخوريم. نه فقط بافت اجتماعي يا سياسي كه حتي شكل جغرافيايي. اگر از بام يك ساختمان مرتفع به قم نگاه كنيم در سمت شمال و شرق تا چشم كار ميكند كوير است و برهوت. اينجا سرآغاز كوير مركزي ايران است. در قسمت جنوب و جنوب غربي اما كوه و كوهستان ديده ميشود. بخشي از سلسله جبال زاگرس كه تا اينجا كشيده شده. كوههاي خيلي دور،به صورت رشته كوه كه حتي تا اواخر بهار هم روي قلههايشان برف ديده ميشود و كوههاي خيلي نزديك كه بيشتر تك هستند مانند كوه معروف به «دو برادران» با آن شكل عجيب و خارق العادهاش. خود شهر خيلي شلوغ است. هر آدم عاقلي كه مدتي در قم زندگي كند ميفهمد اين شهر نهايتا براي سكونت پانصدهزار هزار نفر مناسب است. در حال حاضر اما بيش از يك ميليون نفر در قم زندگي ميكنند. گويا اين سيل فزوني جمعيت قصد فروخفتن هم ندارد. خيابانها اغلب تنگ و ماشينها زياد است. مردم ديگر به ترافيك هرروزه،خصوصا در مركز شهر عادت كردهاند. اما در شبهاي معروف به شبهاي زواري (سهشنبه شبها و پنجشنبه شبها) هجوم صدها هزار زاير با دهها دستگاه اتوبوس و صدها دستگاه خودروي شخصي به شهر،ترافيك را كلافه كننده ميسازد. رودخانهاي كه از وسط شهر ميگذرد ديگر كاملا خشك شده. هر چند هر از چندگاهي اگر باران خوبي ببارد مختصر آبي از وسطش ميگذرد. قديميهاي شهر،حتي آنهايي كه عمرشان تازه از سي فزون شده،حكايتهاي زيادي در باب امواج خروشان و آب فراوان اين رودخانه به خاطر دارند. اينك اما از رودخانه به عنوان پاركينگ اتومبيلهاي زايران استفاده ميشود! اگرچه همين هم كفايت نميكند. بافت جمعيتي شهر همه نوع آدمي به خود ميبيند. طلبهها از همه شهرهاي ايران به اينجا ميآيند. حتي ماهيت بين المللي حوزه علميه، طلاب خارجي را از كشورهاي مختلف جهان به قم كشانده. بيخود نيست خيلي از مردم قم به اين شهر ميگويند «شهر هفتاد و دو ملت». آنهايي كه از بيرون به اين شهر نظر ميكنند آن را شهر روحانيون حكومتي ميدانند. اما روحانيون قم هم بافت يكپارچهاي ندارند. آيت اللههاي برجسته نماد اين چنددستگي هستند. يكي مانند نوري همداني،هوادار پاكباز حكومت آيت الله خامنهاي و يكي مانند منتظري منتقد پر سر و صداي آن و يكي مانند بهجت فومني،اهل سكوت عارفانه و به دور از سياست. با اين حال قم تنها شهر علما و مذهبيون نيست. اگرچه نمود بيشتري در شهر دارند. جاي جاي شهر پر است از موسسات تحقيقاتي ويژه طلاب. بسياري از آنها با بودجههاي حكومتي و برخي با وابستگي به دفاتر مراجع تقليد گذران ميكنند. برخي هم با ثروت اعراب شيعه كشورهاي خليج فارس،مانند كويت و بحرين سرپا شدهاند. بعضي بزرگ،مجهز،شيك و پر از امكانات مدرن هستند مانند «موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني» متعلق به «مصباح يزدي». برخي كوچكترند و در خانههاي كوچك و بزرگ استيجاري يا خريداري شده در كوچه پس كوچههاي مركز شهر استقرار يافتهاند. اغلب اين موسسات به نامهاي بزرگان ديني و مذهبي و يا رهبر درگذشته انقلاب نامگذاري شدهاند. لذا در ميانشان كمتر به بروز ذوق و سليقهاي در نامگذاري برميخوريم. زنها اكثرا براي پوشش از چادر استفاده ميكنند. مانتويي هم هست اما خيلي كم. پوشش غالب زنان و دختران قمي چادر مشكي است. اين اما به اين معنا نيست كه در قم بدحجاب نداشته باشيم (در اين باره در مطلب شماره سه مفصلا خواهم نوشت). قم از لحاظ امكانات زندگي در سطح استانداردهاي ايران هم نيست. وضعيت حمل و نقل شهري افتضاح است. بهترين تفرجگاهها براي اكثر جوانان قهوهخانه و تفريح عمومي آنان دود كردن قليان است. سه سالن سينما در شهر وجود دارد و يك سالن نمايش فرهنگسرايي،جمعا چهار سالن. اما فقط يكي تقريبا قابل تحمل است. اگر دختر و پسر جواني به اين سينما مراجعه كنند دم درب ورودي ميبايست يك دوره بازجويي را در مورد نسبتشان با هم بگذرانند و فقط به شرطي حق ورود دارند كه زن و شوهر باشند،خواهر و برادر هم حق آمدن به سينما ندارند! (شايد خيال كنيد مشغول تعريف كردن لطيفه هستم يا بزرگنمايي اما به هر حال اين قانون سينما تربيت است). با همه اين مشكلات اما مردم دقيقا نميدانند چه كسي را مسئول بدانند. آنچه مردم ميدانند اين است كه قم حاكم واضح و شناختهاي ندارد. به عقيده مردم عادي،شهردار و ساير مسئولان شهري كمترين اختيار را در اداره شهر دارند. آيتالله ها و فرزندانشان بيشترين را. آب لوله كشي شهر همچنان شور و غيرقابل آشاميدن است. مردم آب اشاميدني را با استفاده از كارتهاي هوشمند اعتباري و از طريق دستگاههاي مكانيزه سطح شهر تامين ميكنند. در واقع قميها دو نوع آب بها ميپردازند. يكي كمتر براي آب شستشو و... و يكي بيشتر براي آب آشاميدني. شيوهاي كه در كشورهاي پيشرفته جهان اجرا ميشود! اينجا همه چيز متناقض است! مردم قم از طيفهاي مختلف فكري،اعتقادي،سياسي و... تشكيل شده اند. هر جور آدمي را ميتوان اينجا پيدا كرد. منابع حكومتي اصرار دارند قم را شهر مردمان پرهيزگار و باتقوا و هوادار نظام مقدس جلوه دهند. لذا سعي ميكنند تضادها را با هر حربهاي بپوشانند. ولي اگر آمار روزافزون فساد و فحشا را انكار كنند،مرگ و صدمه دهها قمي بر اثر مصرف الكل غير بهداشتي را ديگر نميتوان پوشاند. هرچه سعي كنند در كنار نام قم تنها نام آيت اللهها و افراد مقدس بدرخشد،اما امروزه ديگر نام قم با فريد مدرسي،حسين عبداللهپور و حامد متقي هم گره خورده. در هر حال اين مطلب نخستين برگ بود از گشت و گذار مجازي در شهر گسترده ميان مدارس علوم ديني فراوان و كافيشاپها و فستفودهاي شيك و آدمهايي كه بسيار با هم در تضادند و منظرههايي كه با هم در تناقض.
نگاهي به فيلم سينمايي Dirty Pretty Things
راستش دقيقا نميدانم چه عبارتي براي ترجمه اسم اين فيلم بياورم،البته ترجيح ميدهم همين عنوان اصلي فيلم را استفاده كنم چرا كه معمولا در ايران نه تنها دوبله كه حتي گاهي ترجمه اسم فيلمها هم مبناي درستي ندارد و به فيلم ضربه ميزند (مانند اتفاقي كه براي ترجمه عنوان فيلم Departed ساخته مارتين اسكورسيزي افتاد).
فيلم Dirty Pretty Things فيلمي با موضوع زندگي مهاجران جهان سوم در غرب است كه در بستر يك داستان عاشقانه روايت ميشود. لوكيشن فيلم شهر لندن است و داستان فيلم ماجراي عاشقانه مابين اوكو،دكتري نيجريهاي و شناي،دختري اهل تركيه است كه به واسطه كار در يك هتل با يكديگر آشنا شدهاند. و البته هردو مهاجران غيرقانوني هستند و به صورت غيرقانوني به كار مشغولند. فيلم با روايتي جذاب،تصويري جديد از زندگي مهاجران در غرب را به نمايش ميگذارد. زندگي در غرب براي بسياري از مردم جهان سوم،زندگي در بهشتي رويايي است كه ميتواند مشكلات و مصايب زندگي در سرزمين مادري را از ياد آنان ببرد. در اين فيلم اما آن روي سكه زندگي مهاجران در غرب نمايش داده ميشود. تصويري دردناك از بيكاري،تلاش نااميدانه،برخورد بد ماموران اداره مهاجرت،اهداي اجباري اعضاي بدن،بيماري،تن فروشي و...كه رنجهاي مهاجرت و مهاجران را به مخاطب انتقال ميدهد. لوكيشنهاي فيلم،نه جاذبههاي توريستي لندن و زيباييهاي قصر باكينگهام،كه محلههاي نازيبا و خانههاي زشت موجود در آنهاست. جايي كه مهاجران را در خود جاي داده است. شخصيتهاي داستان نيز اغلب از مهاجران هستند. شخصيتپردازي يكي از نقاط قوت فيلم است. به ويژه دو شخصيت اصلي فيلم،يكي اوكو و ديگري شناي. اوكو شخصيت پيچيده و مرموزي دارد. او دكتر است اما روزها با تاكسي كار ميكند و شبها در پذيرش هتل و خيلي كم ميخوابد تا مخارج زندگياش را فراهم كند. در طول فيلم بارها با اين سوال مواجه ميشويم كه وي چه مليتي دارد و در لندن چكار ميكند. حتي در جايي متوجه ميشويم كه وي تحت تعقيب است. همه اينها پيچيدگي شخصيت اوكو را دامن ميزند. شناي اما شخصيت پيچيدهاي ندارد. دختري اهل تركيه كه ظاهرا به اميد يك زندگي بهتر به لندن آمده. اما آنچه شخصيت شناي را جذاب ميكند هويت ديني اوست. در واقع در اين فيلم در كنار همه مؤلفههاي يك مهاجر شرقي،ماهيت مذهبي او نيز هوشمندانه گنجانيده شده است. شناي يك دختر مسلمان است. اين نكتهاي است كه در ابتداي فيلم دربان هتل به اوكو يادآوري ميكند. اما مسلمان بودن حالا ديگر تنها هويت شناي نيست. بخشي از هويت او را زندگي مهاجرت در لندن تشكيل ميدهد. شخصيت شناي در كشمكش ميان هويت اسلامي او و ماهيت دنياي جديدي كه در آن قرار گرفته تصوير ميشود. شناي حالتي عصيانگر دارد،اما كاملا هم ترك دين نكرده و در كشاكش ميان اين دو زندگي ميكند. او مسلمان است اما حجاب بر سر ندارد. اين موضوع زماني به چشم ميآيد كه در يكي دو صحنه ابتداي فيلم زناني محجبه در مقابل دوربين ظاهر ميشوند،با اين حال اما شناي هنوز در انتهاي عصيانگرياش پايبند هويت دينياش هم هست. اجازه بدهيد سكانسي را مرور كنيم كه كشمكش شخصيت شناي را واضح نشان ميدهد: اوكو و شناي در منزل شناي در حال خوردن غذايي هستند كه اوكو پخته،غذايي شامل گوشت و سبزيجات. اوكو از شناي ميپرسد آيا مشروب ميخورد يا نه. شناي با تندي ميگويد ميداني چرا ميخواهم به آمريكا بروم؟ اوكو ميگويد براي اينكه مثل دخترعمهات (كه در آمريكاست) زندگي كني. شناي ميگويد نه،براي اينكه مثل مادرم زندگي نكنم و بعد در پاسخ سوال اوكو ميگويد بله مشروب ميخورم. اينجا روحيه عصيانگر شناي نمايش داده ميشود. شناي از مادرش كه نماد هويت ديني اوست حذر ميكند. اما در همين صحنه پس از چند ثانيه مكث،اوكو مشغول توضيح دادن درباره شيوه پخت اين غذا ميشود و بعد از توضيح مختصري ميگويد در نيجريه مردم با «گوشت خوك» كارهاي خوبي ميكنند. ناگهان تصوير شناي را ميبينيم كه چهرهاش درهم ميرود. دهانش از جويدن باز ميماند و انگار چيزي نمانده بالا بياورد. اوكو ادامه ميدهد اما من از گوشت بره استفاده كردهام. شناي آرام ميگيرد و با طمانينه به خوردن غذا ادامه ميدهد. اينجا وجهه اعتقادي شناي نمايش داده ميشود او اگرچه مشروب ميخورد اما از خوردن گوشت خوك برحذر است و اين به خوبي نمايانگر كشمكش هويت دروني اوست. اگرچه در نهايت فيلم شخصيت شناي طوري پرداخته ميشود كه هويت اصلي او تاحدي بر هويت جديدش برتري ميابد. در هر صورت فيلم تصويري به دور از جانبداري از زندگي مهاجران در غرب به نمايش ميگذارد. ممكن است گمان كنيم،اين تصوير جديدي نيست و در سينما و تلويزيون خودمان بارها چنين تصويري از مهاجرت نمايانده شده است. اجازه بدهيد در اينجا مقايسهاي كوتاه ميان Dirty Pretty Things و فيلمها و سريالهاي ايراني در باب مهاجرت داشته باشيم:
فيلمهاي ايراني با موضوع مهاجران وطني در خارج از كشور،كه البته در سينما و خصوصا رسانه ملي به وفور يافت ميشوند،با وجود تفاوتهاي متعدد اما در يك چيز شبيه به هم هستند. آنهم كليت داستان فيلم است. عدهاي ايراني در يك كشور خارجي (ترجيحا تركيه يا يكي از كشورهاي اروپاي شرقي) زندگي ميكنند. اغلب هم وضعيت بسيار بدي دارند. يا به كارهايي مانند شستشوي توالتهاي عمومي مشغولند يا از راه كارهاي خلاف و غيرقانوني زندگي ميگذرانند. سپس يكي يا چند تن از آنها به علل مختلف مانند بيماري يا درگيري با اشرار كشور ميزبان يا پليس همان كشور،ميميرند و در نهايت يك زن و يك مرد باقي ميمانند كه با هم ازدواج ميكنند و به وطن عزيز بازميگردند. اكثرا هم صحنه پاياني فيلم نماي بستهاي است از زن و مرد كه در حال حركت براي سوار شدن به هواپيما يا كشتي يا هر وسيله ديگري براي بازگشت به ايران هستند و معمولا هم در اينجا موسيقي «اي ايران اي مرز پرگهر» يا يكي ديگر از موسيقيهاي وطندوستانه پخش ميشود!
در Dirty Pretty Things اما اينچنين نيست. به روايت اين فيلم براي مهاجر بازگشتي وجود ندارد. مهاجر با سكون،آرامش،عقبگرد و امثال اينها بيگانه است. براي مهاجر تنها حركت،گريز و تلاش معنا ميدهد. شناي و اوكو ديگر در لندن زندگي نميكنند اما به وطنشان هم بازنميگردند. حركت آنها رو به جلو براي ادامه قصه مهاجرت است. قصه مهاجرت را پاياني نيست. تنها بايد پيش رفت. شناي به امريكا ميرود. او ميداند ديگر مجبور نيست در لندن كليهاش را اهدا كند،شبها در بخش تشريح بيمارستان بخوابد يا مجبور به تنفروشي شود اما تضميني هم نيست كه آمريكا پايان رنجهاي او باشد. براي مهاجر رنج و سختي پايان نخواهد يافت،اين گويا سرنوشت محتوم و رقمخورده كساني است كه قدم در اين راه ميگذارند. Dirty Pretty Things نه تنها در ساختار سينمايي و فهم از اين رسانه با فيلمهايي مثل «آكواريوم» (نمونهاي از فيلمهاي ايراني كه موضوعش مهاجرت است فقط جهت مثال!) زمين تا آسمان متفاوت است كه در نگاه به پديده مهاجرت هم با آن تفاوت دارد و با ديدگاهي فهيمانهتر به اين پديده مينگرد. ديدگاهي كه اگر «آدم برفي» را لحاظ نكنيم (فيلمي كه با ساير فيلمهاي اينچنيني تفاوت دارد) هرگز در سينما و تلويزيون ايران رخ نداده است.
اطلاعات فیلم در وبسایت هالیوود

چهل سال از نگارش رمان «صد سال تنهايي» اثر «گابريل گارسيا ماركز» ميگذرد. در اين چهل سال،چه بسيار كساني كه اين رمان را خواندهاند و از آن لذت بردهاند. «صد سال تنهايي» حكايت زندگي پرفراز و نشيب چندين نسل از خاندان «آركاديو بوئنديا» در شهر افسانهاي «ماكوندو» در طول صد سال است. اين رمان را بدون شك ميتوان در زمره برترين رمانهاي تاريخ دانست. ماركز نويسنده شهير اسپانيايي زبان (براي مليت او نميتوان عبارت چندان محكمي به كار برد،اگرچه او كلمبيايي است و اكنون در مكزيك زندگي ميكند) در رمان صد سال تنهايي اوج هنر و خلاقيت خويش را به نمايش ميگذارد. «صد سال تنهايي» وي نه تنها حكايت غريب نسل افسانهاي سرگشته محكوم به صد سال تنهايي،كه بياني جذاب و تصويري خارقالعاده از تاريخ،جغرافيا و مردمشناسي آمريكاي لاتين به نمايش ميگذارد. مهمترين نكتهاي كه در نگارش «صد سال تنهايي» به چشم ميخورد،آميخته بودن تمايزناپذير خيال و واقعيت در آن است. آنقدر تمايزناپذير كه هر توهمي واقعي جلوه ميكند و هر واقعيتي خيال و وهم پنداشته ميشود. وقتي در جايجاي داستان از ارواحي سخن گفته ميشود كه مانند زندگان در حركتند،يا وقايعي مانند بارش شكوفههاي زرد از آسمان يا عروج رمزآميز رمديوس خوشگله به آسمان كه اگرچه همه آنها از نظر خواننده توهماتي بيش نيستند اما ماركز همچون واقعياتي انكارناپذير آنها را بيان مينمايد. ماركز در تصوير كردن مكانها در صد سال تنهايي نيز هنرمندانه عمل كرده،خانه آركاديوها،نقاط مختلف شهر ماكوندو و...همه مكانهايي است كه با ويژگيها و خصوصيات منحصربفردش شناخته ميشود،مثلا حمام خانه آركاديوها،جايي است كه هربار از آن سخن رفته بوي مرگ،نفرت،نابودي و ناكامي به مشام ميرسد،بار اول زماني كه غريبهاي به قصد كامجويي از رمديوس خوشگله از ديوار آن بالا رفت و به هنگام پايين آمدن با مغز به زمين خورد و جمجمهاش تكه تكه شد. بار دوم زماني كه بابيلونا عاشق و دلباخته رنتا براي ديدار با معشوقش به همان حمام آمد و اينبار گلوله نگهبان خانه وي را براي هميشه فلج و رنتا را تيرهروز كرد. و بار سوم هم زماني است كه در همان حمام چند جوان بر سر آركاديو ميريزند و به قصد دزديدن كيسههاي پر از طلاي وي،سرش را آنقدر زير آب نگه ميدارند تا زندگيش پايان يابد و خواهرزاده نادانستهاش آئورليانو تنهايي و دلتنگي او را احساس كند. «ملكيادس» يكي از توهمات واقعي و واقعيات خيالي «صد سال تنهايي» است. انساني كه بارها ميميرد اما مجددا ظهور ميكند،جان تازه ميابد و بر سر راه يكي ديگر از آركاديوها قرار ميگيرد. سرنوشت ماكوندو نيز بر پايه مكاتيب رازگونه ملكيادس شكل گرفته كه تا صد سال از آن نگذرد امكان رمزگشايي ندارد و البته رمزگشايي آن مصادف با نابودي ماكوندو و نيستي نسلهاي محكوم به صد سال تنهايي است. ماركز در «صد سال تنهايي» تلاش كرده فقط روايت كند و از افتادن به ورطه جانبداري از گروهها و مرامهايي كه حضور آنها اقتضاي داستان است خودداري نمايد. اگرچه حقيقت اينست كه به طور نامحسوس و محدود جانب آزاديخواهان را (در برابر محافظهكاران) گرفته و مظاهر استعمارگري و امپرياليسم،مانند شركت موز را منفور و نكبتبار جلوه داده. تكرار مكرر و تاكيد وي بر قتل عام معترضان به عملكرد شركت موز كه در آن عده زيادي را كشتند و اجسادشان را به دريا انداختند و سپس ماجراي آن را مخفي كردند نيز در همين راستاست. در نهايت بايد گفت «صد سال تنهايي» آينه تمام نماي ادبيات باشكوه آمريكاي لاتين و البته هنر گابريل گارسيا ماركز است. انتظار ظهور مجدد شاهكارهايي مانند «صد سال تنهايي» را ديگر نميتوان داشت،چه همانگونه ماركز در انتهاي داستان بيان ميكند: نسلهاي محكوم به صد سال تنهايي ديگر فرصت بازگشت نخواند داشت...