(پيش مقدمه:اميدوارم دوستاني كه اين مطلب را ميخوانند با ديدگاهي منطقي و عقلاني به آن نظر كنند نه با ديدگاه احساسي و نشات گرفته از سنتهاي نادرست اجتماعي.البته با كمال ميل هر انتقادي را خواهم پذيرفت)
سكس،رابطه جنسي،غريزه جنسي...واي خداي من! تا كنون كلماتي از اين بدتر هم شنيدهايد؟! در نظامهاي فكري مختلف ديدگاههاي گوناگوني نسبت به رابطه جنسي وجود داشته است. برخي از مكاتب اين غريزه بشري را محكوم به سركوبي دانسته و برخي ديگر لزوم آزادي آن را مطرح كردهاند. اما سكس و رابطه جنسي در جامعه ما چه جايگاهي دارد؟ جالب اينجاست كه آيين اسلام،نه تنها سركوب كردن حس جنسي را تجويز نكرده،بلكه با ايجاد برخي قوانين و محدوديتها،آن را مفيد و حتي لازم دانسته. ازدواج،راه صحيح كنترل ميل جنسي از ديدگاه اسلام و ساير مكاتب الهي است. با اين وجود اما ديدگاه جامعه ما نسبت به سكس و رابطه جنسي همواره با نوعي بدبيني و نگرش منفي توام بوده است. ريشه اين نگرش را شايد بتوان آن طرز تلقياي دانست كه غريزه جنسي را سرچشمه اصلي گناه و فساد و مايه شرم و بيآبرويي انسانها ميداند (همانگونه كه در متون سنتي از آلت تناسلي،با عنوان شرمگاه ياد ميشود.) در حالي كه اين غريزه،ميلي كاملا طبيعي و ابزاري براي بهرهبرداري از لذتهاي وجود انسان و تداوم نسل بشريت است. البته قصد من از اين پست،اثبات اين مطلب به لحاظ عقيدتي نيست،بلكه نگاهي است به نوع نگرش به سكس در كشور ما.
اگرچه سكس در گذشتههاي دور و نزديك (آنگونه كه در بالا اشاره شد) تنها ابزاري براي لذت و تداوم نسل بوده و هست،اما در جهان مدرن و پيشرفت علم،لزوم نگرش علمي به مقوله سكس احساس شده و به شدت مورد توجه قرار گرفته است. از دو جهت ميتوان چنين لزومي را احساس كرد:1- كشف و شناخت بسياري از بيماريها با ريشه رابطه جنسي. بيماريهاي مقاربتي كه از روابط جنسي ناصحيح و يا رابطه افراد بيمار با افراد سالم ناشي ميشود عامل بسياري از مشكلات و حتي مرگ و ميرهاي عصر امروز است. لذا نگاه علمي به رابطه جنسي براي پيشگيري و يا درمان صحيح اين بيماريها ضروري مينمايد. ايدز،اين هيولاي كشنده هزاره جديد مهمترين بيمارياي است كه از اين راه انتقال مييابد.
2- اما از جهت ديگري نيز ميتوان به لزوم علمي شدن مقوله سكس پي برد. غريزه جنسي،ميلي است كه خداوند متعال آن را (از يك جهت) براي بهرهمندي از لذايذ صحيح در وجود انسان قرار داده است. بنابراين،اين حق طبيعي هر فرد است كه از رابطه جنسياش حداكثر لذت را كسب كند. اما بسياري از افراد به علت نارساييهاي جنسي و يا عدم آگاهي از اصول صحيح سكس،دانسته يا نادانسته از اين حق محرومند.البته اغلب نارساييها و اختلالات جنسي به راحتي قابل درمان است. از اين رو در بسياري از كشورهاي جهان،با استفاده از انواع شيوههاي آموزشي اقدام به آموزش افراد براي داشتن يك رابطه صحيح مينمايند. در كشور ما،اما به اين مقوله كمتر توجه شده است. متوليان اين امر با بهانههايي همچون اشاعه منكرات و امثال آن همواره از زير بار اين مسئوليت شانه خالي ميكنند. درحاليكه به لحاظ منطقي آموزش سكس نه تنها موارد ازدواجهاي شرعي و قانوني كه روابط،به زعم حاكمان،نامشروع و غير قانوني را هم در برميگيرد. به فرض كه دختر و پسري (يا زن و مردي) با يكديگر رابطه نامشروع داشته باشند. آيا به اين دليل ميشود آگاهي ندادن به آنان در مورد بيماريهاي مقاربتي و ايجاد زمينه ابتلا اين افراد به اين بيماريها و در نتيجه ايجاد مشكل براي فرد و جامعه را توجيه كرد؟ آموزش سكس اگرچه در جامعه امروز ما به شكل تابويي اجتماعي درآمده و ناديده گرفتن آن براي مسئولان امر تبديل به فضيلت اخلاقي شده،اما در جهان امروز حقيقتي انكار ناپذير است و چشمپوشي از آن در درازمدت ضررهاي جبران ناپذيري به پيكره اجتماع وارد مينمايد. تا كي شود كه هشيار شويم؟
شايد شما هم اين شايعه قديمي را شنيده باشيد كه در دانشگاهها براي سرد كردن آتش شهوت جنسي دانشجويان و حفظ امنيت اخلاقي محيط دانشگاه و تطهير نسل مسلمين،به غذاي دانشجويان «كافور» اضافه ميكند. البته همانگونه كه گفتم اين تنها در حد يك شايعه قديمي است و هنوز به اثبات نرسيده،چه حتي دلايلي بر رد آن نيز موجود است! با اين حال اما براي شخص من به اثبات رسيده كه در دانشگاه قم،اين امر به هيچ وجه شايعه نيست كه كاملا هم واقعيت دارد. كافور استفاده شده در دانشگاه قم،البته از آن نوع كافور نيست كه آتش هوس جواني را بخواباند،بلكه مورد استفاده آن براي خاموش كردن روحيه دانشجويي در ميان دانشجويان اين دانشگاه است. در مدتي كه دانشجوي دانشگاه قم بودم (و هستم) همواره حسرت اين را خوردم كه چرا اين دانشگاه و البته دانشجويان آن،فاقد آن روحيه و شور و نشاط دانشجويي هستند. چرا در حاليكه اعتراض به وضع نابسامان دانشگاه حق مسلم همه دانشجويان است (مسلمتر از انرژي هستهاي) و در شرايطي كه تمام دانشگاههاي كشور به دفاع از اين حق برخواستهاند،از اين دانشگاه تب آلود به خيزش بر نميآيد صدايي. چرا همان اعتراضات محدود دانشجويي در اينجا،نه تنها ياري نميشود كه به باد تمسخر گرفته ميشود. بارها و بارها نيز اين درد نگفته خود را در همين وبلاگ به آزمون سخن گذاردم (محض نمونه،پست «پرواز 976» را بخوانيد). هرگاه كوچكترين صدايي به اعتراض در اين دانشگاه شنيدم،همان را فريادي عميق به حساب آوردم و صدايش را رساتر به گوش همه سعي كردم برسانم. اما افسوس كه اثري نداشت و چيزي عوض نشد. با اين حال اواخر همين سال تحصيلي كه گذشت،بازهم صداي اعتراضي در دانشگاه قم اينبار رساتر و بلندتر به گوش رسيد. نشريهاي چاپ شد،تحصني صورت گرفت و مسئوليني را به چالش كشيد و به پاسخگويي طلبيد كه پيش از اين سابقه نداشت. نيك است. باز هم بازتاب صداي سخن حق شدم و نوشتم و پيامشان را و پياممان را رساندم. اما «تارا» توقيف شد،سال تحصيلي تمام شد،دانشگاه تعطيل شد و پاسخ سوالها داده نشد. گفتيم باشد. بماند و ميمانيم. سال بعدي هم در كار است. اما اينبار ديگر شرطش آنست كه دانشجويان دانشگاه قم خود طعم كافور را از ذهن و فكرشان بزدايند و عطر دلانگيز ياس را جانشين آن كنند. كار مشكلي نيست. اگرچه مشكل مينمايد. پس ديگر در اين تابستان داغ در باب دانشگاه نوشتن آب در هاون كوفتن است. آغاز ماه مهر،همه چيز را عيان ميكند. البته نامه سرگشادهاي دارم خطاب به يكي از مسئولين دانشگاه كه به زودي در وبلاگم قرار ميدهم كه همان آخرين مطلب من در مصايب دانشگاه قم خواهد بود. اين تعطيلات را ميخواهم رها شوم از بند اين حرفها...سير عاشقانه راه بياندازم در همان جايي كه روحم متعلق بدانجا بود و از آن جدا شده بودم و اينك بازجويم روزگار وصل خويش،هنر و ادبيات و شعر و موسيقي و سينما و سير كنم در آفاق نوشتههاي تحسين برانگيز و رمانهاي ژان پل سارتر و آلبر كامو و كافكا و گابريل گارسيا ماركز و چخوف و داستايوسكي و چرا راه دور برويم...صادق هدايت كه مال خودمان است و آن مرد اورازاني،جلال آل احمد و سيمين داستاننويسي،سيمين دانشور و محمود دولت آبادي و زويا پيرزاد،عادت ميكنيم،و مصطفي مستور و كتاب اشعار فروغ را در دست بگيرم،فروغ فرخزاد،آن بانوي رنج و شعرهاي آن سيمين دگر،سيمين بهبهاني را با تمام عشق بخوانم و به گوش جان بنوشم آنگاه كه همايون شجريان شعر سيمين را با لحن بهشتي موسيقي اصيل ايراني درميآميزد،نبستهام به كس دل،نبسته كس به من دل...و با اخوان به زمستان سفر كنم و با فريدون مشيري بي تو مهتاب شبي باز از آن گوچه بگذرم. و در دنياي پر معناي سينما رها شوم با ايناريتو و بابلش،اسكورسيزي و راننده تاكسياش،تارنتينو و پالپ فيكشناش،ميلر و شهر گناهش،وودي آلن و امتياز نهايياش،و اينها همه گوشهاي از معجزه سينماست كه اين هنر والا حرف براي گفتن بسيار دارد و خلاصه ميخواهم داغي تابستان را با گرماي هنر و ادبيات رفع كنم. باشد كه چه پيش آيد. اينك پاي سفر كيست؟
نگاهي كوتاه به فيلم «پاركوي» ساخته فريدون جيراني
پاركوي آخرين ساخته فريدون جيراني كارگردان مطرح سينماي ايران،متاسفانه در برآوردن انتظارات منتقدان و مخاطبان تا حد زيادي ناموفق بود. اين فيلم كه مربوط به ژانر وحشت ميباشد،در به تصوير كشيدن صحنههاي ترسناك و وحشتآفرين،آنگونه كه مناسب فيلمي در چنين ژانري باشد،موفقيتي ندارد و بسياري از صحنههاي ترسناك فيلم بيشتر موجبات خنده حاظران در سينما را فراهم ميكند تا وحشت آنها را! البته بايد اذعان كرد،سينماي امروز ايران به طور كلي در ژانر وحشت توفيقي ندارد و هر چقدر هم كه كارگردانان ايراني در ساختن فيلمهاي سياسي،جنگي و يا كمدي توفيق داشته باشند،در اين ژانر (وحشت) موفقيت چنداني نداشته اند. اما نبايد فراموش كنيم كه جيراني كارگردان فيلم «قرمز» است. اثري كه آن هم ژانر وحشت ساخته شده بود،اما به حق فيلمي برجسته و قابل تحسين به شمار ميرفت (و مي رود). لذا از اينكه كارگردان فيلمي مانند قرمز اينك پاركوي را ساخته بايد افسوس خورد،گويي روند رو به نزول،عادت سينماي ايران شده است. كافيست صحنههاي دلهرهآور قرمز،يعني صحنههاي مربوط به زيرزمين خانه قديمي و پس از آن ويلاي زن و شوهر جوان را،با صحنههاي دلهرهآور پاركوي مقايسه كنيم تا نزول جيراني از قرمز تا پاركوي بيشتر آشكار شود. اگر مخاطب ايراني در قرمز ميتوانست وحشت حاصل از فيلم را واقعا حس كند،در پاركوي اما چنين اتفاقي رخ نميدهد و انتظار طولاني تماشاگر براي وقوع يك حادثه وحشتآور و گرفتن حس ترس از آن ناتمام ميماند. در اين ميان گنجاندن چند صحنه خشن قتل با تبر و قطع انگشتان دست با ساتور،مشخصا محض خالي نبودن عريضه است و اثر قابل توجهي بر وحشتآفريني فيلم ندارد. در اين ميان نبايد از هنر بازيگري نابغه بازيگري اين روزهاي سينماي ايران،بيتا فرهي گذشت،كه انصافا بازي قابل تحسيني را از خود در اين فيلم به نمايش گذاشته بود. در عين حال نابازيگري مانند نيما شاهرخشاهي نيز با توجه به سنگيني نقشش توانسته بود خوب از عهده برآيد. با همه اين تفاسير جاي تاسف دارد كه كارگردان قرمز كه فيلمي جذاب و هنرمندانه در ژانر وحشت بود،اينك پاركوي را ساخته كه اثري خنثي در حد فيلمهاي ترسناك سينماي روتين ايران است.
بيست و نه خرداد امسال بينندگان شبكههاي مختلف سيما شاهد تجليل و تقدير نسبتا گسترده (نسبت به سالهاي قبل) از دكتر علي شريعتي،روشنفكر برجسته ايراني در رسانه ملي بودند. از جمله پخش گزارشهايي از بخشهاي مختلف خبري با صداي كامران نجفزاده،كه با لحني احساسي شريعتي را مورد تجليل قرار ميداد. اين تصاوير كشمكشي سيساله را به خاطر ميآورد...
درگذشت نابهنگام دكتر علي شريعتي،در خرداد 56 به اعتقاد بسياري،فاجعهاي اسفناك براي جامعه روشنفكري ايران بود. چرا كه ايران را از حضور روشنفكري تاثيرگذار،پرشور،با استعداد و البته مورد پسند نسل جوان محروم كرد. اما اين اتفاق تبعات ديگري نيز داشت كه مهمترين آن مرزبندي هاي گوناگون ميان تاثيرپذيرندگان از شريعتي بود. در عين حال با وقوع انقلاب اسلامي كشمكشي مهمتر ميان انقلابيون درگرفت و آن هم نسبت شريعتي با انقلاب و نظم جديد بود. آيا ميبايست شريعتي به علت نقش برجسته انقلابي وي در دوره خفقان پهلوي مورد تقدير قرار ميگرفت يا به علت انتقادات گسترده وي از طبقه روحانيت (كه شاكله اصلي حكومت جديد ايران بودند) و در عين حال درافتادن وي با بسياري از روحانيون برجسته عصر،تخطئه ميشد؟ به طور قطع سكوت معنادار آيت الله خميني،رهبر معنوي انقلاب در باب شريعتي،به دامن زده شدن اين كشمكشها كمك نمودهاست. در ميان مخالفان و موافقان سرشناس وي نيز وزنههاي قدرتمندي به چشم ميخورد،اگر آيت الله مطهري با نگارش نامه معروفش به آيت الله خميني و عدم شركت در مراسم بزرگداشت شريعتي در لندن با وجود حضور در اين شهر،عملا مخالفت خود را با انديشههاي وي نشان داد،در آن سو اما آيت الله بهشتي و آيت الله مفتح،اولي با نگارش سلسله مطالبي با عنوان «دكتر شريعتي،جستجوگري در مسير شدن» و دومي با حضور در تشييع جنازه دكتر شريعتي در دمشق،حمايت خود از او را به نمايش درآوردند. حتي قرار گرفتن يكي از شاگردان برجسته شريعتي در راس دولت انقلاب در سال 60 نيز به رفع اين كشمكشها كمكي ننمود. با اين حال ميتوان اين دوگانگيها پيرامون شريعتي را دو قسمت كرد،بخش نخست پيرامون كشمكشهاي جريانهاي فكري عمده ايران براي مشخص نمودن نسبت فكري با شريعتي و بخش دوم پيرامون نايكنواختي برخورد حكومت ايران با وي.
جريانهاي عمده فكري ايران در برابر شريعتي در سالهاي اخير(فارغ از دستهبنديهاي سياسي) را ميتوان به دو گروه عمده نوگرايان و اصولگرايان تقسيمبندي كرد. نوگرايان جرياني است كه به لحاظ فكري بسياري از آنان دوستان،همفكران و شاگردان شريعتي را تشكيل ميدهند. با اين حال بسياري از افراد سرشناس اين جريان با فاصله گرفتن از روزهاي انقلابي از شريعتي فاصله گرفتند و نقد وي را آغاز نمودند. باب تجليل را بستند و باب تحليل را گشودند(عبدالكريم سروش) و حتي انديشههاي شريعتي را نزديك به راست افراطي ايران دانستند(اكبر گنجي). در عين حال گروه ديگري از شاگردان شريعتي همچنان بر منش استاد پايبند ماندند،منبر حسينيه ارشاد را رها ننمودند و «شورش عليه پدر ايدئولوژيك» را نپذيرفتند. در حالي كه روشنفكران سكولاري مانند رامين جهانبگلو نيز شريعتي را به باد انتقاد گرفتند. اما در سوي ديگر،اصولگرايان نسبتي انتقادي با شريعتي داشتند،افراد برجسته اين جريان حتي در زمان حيات شريعتي نيز از منتقدان وي به شمار ميرفتند. البته برخي از آنان پا را از نقد فراتر نهاده و شريعتي را شديدا مينواختند. اما در حاليكه بسياري از آنان همچنان بر جايگاه نقد (و يا هتك) شريعتي باقي ماندند،برخي از چهرههاي اين جريان به شريعتي روي خوش نشان دادند،از وي تجليل نمودند و حتي تلاش كردند تا انديشههاي شريعتي را با افكارشان همسو نشان دهند. گرچه حجةالاسلام حميد روحاني،از مورخين انقلاب اسلامي شديدا شريعتي را به باد انتقاد گرفت و اتهاماتي را به وي وارد آورد كه حتي واكنش مركز حسينيه اشاد را در پي داشت،«حسن رحيمپور ازغدي» ايدئولوگ نومشهور شده حكومت اسلامي،كه در هفته چند ساعت از پربيننده ترين ساعات پربيننده ترين شبكههاي سيما را در اختيار دارد از شريعتي تجليل به عمل آورد. روزنامه كيهان نيز زماني،در واكنش به اظهارات «سعيد حجاريان» درباره لزوم بهداشتي كردن انديشههاي شريعتي،شديدا وي را مورد انتقاد قرار داد و به زعم خود از شريعتي دفاع نمود. علاوه بر اينها جريانات جوان و تندرو اصولگرا عليرغم مرشدان روحاني خويش به طيف هوادران نوظهور شريعتي پيوستند و از وي تقدير كردند،اين جريان حتي گروهي مانند «انصار حزب الله» را هم دربرميگرفت.
در عين حال،حكومت ايران نيز هرگز برخوردي يكنواخت و مشخص با شريعتي نداشته است. اگرچه در كتابهاي درسي تاريخ در مدارس شريعتي گرامي داشته شده و متنهاي ادبي وي در كتابهايي مانند كوير،در كتابهاي درسي ادبيات گنجانده شده است،با اين حال اما براي شريعتي هرگز مراسم بزرگداشت رسمي،به مانند مطهري،بهشتي و حتي طالقاني برگزار نشده است.
در حاليكه چندي است شاگردان و مريدان مصباح يزدي،تندترين و سابقهدارترين منتقد شريعتي،بر مهمترين بخشهاي حكومت ايران تسلط يافتهاند،ناگهان در سيامين سالگرد شريعتي،صدا و سيما بزرگداشت وي را از لفافه پخش چند لحظهاي يكي از سخنرانيهاي وي در شبكه چهار خارج كرد و در بخشهاي پربيننده خبري از وي تجليل شاياني نمود،گويا كشمكش بر سر شريعتي پاياني ندارد...كشمكش سيساله...