جشن،توهين،فرياد،شعار،تجمع،خشم،التماس،عذرخواهي...امروز(چهارشنبه) براي بسياري از ما روز متفاوتي بود. از اين قبيل اتفاقات در دانشگاه قم كمتر رخ ميدهد.اما امروز ظاهرا كاسه صبر گروهي لبريز شد و اتفاقاتي را به بار آورد كه نميدانم تاسفآور بود يا خوشحالكننده،اميد بخش بود يا پيام نااميدي،اعتراض منطقي بود يا جنگ زرگري.عبارات توهينآميزي كه از دهان آن جوان دانشجوي ساده لوح خارج شد،نه تنها توهين به دختران،كه توهين به كل مجموعه دانشجويان بود.اما چه واكنشهايي در پي داشت؟!اعتراض،حق مسلم دختران بود،اما آيا فقط اين بار اعتراض،حق مسلم دختران بود؟ آيا كساني در تلاشند،سطح شعور علمي و جايگاه فرهنگي دانشجوي ذاتا منتقد را تا حد دعواي بچگانه دختر و پسر پايين بياورند؟ تا دانشگاهي كه تاكنون كمتر در اعتراض به سوء مديريت برخواسته (تقريبا هيچگاه) به خاطر چنين توهين سطحي و بچگانهاي اينچنين به غريو آيد و دستخوش ناآرامي شود.نميخواهم حق اعتراض دختران را لوث كنم،كه اعتراض به اتفاق امروز حق آنان است.فقط توصيهاي دوستانه دارم:اول- اين هماهنگي جانانه و خروج مردانه،نه در ذهن محال،كه بسيار بعيد بود،اما رخ داد.اين روحيه انسجام و حقطلبي را از كف ندهيد.دوم- اجازه ندهيد افرادي،نهادهايي،تشكلهايي و...از اتفاقات امروز و حركت شما سوء استفاده نمايند كه زيان آن به مراتب بيشتر خواهد بود (مطمئنم معناي افراد،نهادها و تشكلها را ميدانيد).
امروز روز جشني بود كه به هم خورد.برنامهاي كه تعطيل شد.حرفهايي كه گفته نشد.خاطراتي كه خوانده نشد و البته حراستي كه بعد از مدتها به زحمت افتاد در روز عذرخواهي،التماس،خشم،تجمع،شعار،فرياد،توهين،جشن...و ديگر هيچ.
پيش از اينها،براي من،خارجنشينان مخالف رژيم اسلامي،به مثابه عدهاي وطن فروش بيدرد بودند كه با وقوع انقلاب مملكت و مردمشان را رها كرده اند و گريخته اند.آدمهايي كه در دوره پهلوي چشمانشان را بر روي جنايات رضاخان و پسرش بسته بودند يا اينكه حتي با آنها همدست بودند.و اينك راحت و آسوده خاطر و بدون حس كردن ذرهاي از رنجها و آلام سرزمين مادريشان،در غربت خوشايندتر از ميهن «كلوپ بنال وطن» راه انداختهاند.اما اينك مدتهاست با شناختن افرادي از اين غربتنشينان در داوري اوليهام تجديدنظر كردهام.افرادي كه نه تنها هيچ نقشي در جنايات رژيم پهلوي نداشتند كه حتي بسياري پيشينه انقلابي و مبارزه با رژيم پهلوي را نيز در كارنامه خود دارند.اما اينك چرا با اين فاصله از سرزمين پدريشان ميزيند،دليلاش اينكه اينان اشتباهات وحشتناك و زيادهخواهيهاي بيشمار گروه حاكم را تحمل نتوانستند.در مقابل حذف ناجوانمردانه مخالفان حكومت به دست حكومت سكوت نكردند و نقض گسترده حقوق بشر و قوانين مدني به دست عالم-نمايان ديني را محكوم نمودند.يكي از غربتنشينان از اين دست دكتر عليرضا نوريزاده است.شخصيتي كه عليرغم اختلاف نظرهاي وسيعي كه با وي دارم اما قرابت نزديكي با وي حس ميكنم.بسيار بيشتر از بسياري نويسندگان وطني قلم به مزد.در باب شخصيت دكتر نوريزاده و نحوه آشناييام با وي و مطالبي از اين دست در آينده مطلب مفصلي جداگانه خواهم نوشت.
اما چندي پيش دكتر نوريزاده مطلبي در سايت شخصي مهرورزيشدهاش! قرار داد با عنوان «فردا كه پيشگاه حقيقت شود پديد...». بي پرده بگويم،دردي كه در اين قلم نسبت به اوضاع خانه پدري(به قول دكتر نوريزاده) ديدم،در كمتر قلمي ديدهام.نوريزاده در اين مطلب روي نقطهاي دست گذاشته كه اگرچه بيش از ساير نقاط به چشم ميآيد اما كمتر از همه مورد بررسي قرار گرفته.در هم شكستن مرزهاي اخلاقي و باورهاي اعتقادي.فاجعهاي كه نسل سوم انقلاب را در برگرفته و آن را تا مرز نابودي پيش برده است.نسلي كه در زمان رضاخان و محمدرضا شاه تربيت شد و رشد يافت،شجاعانه در برابر رژيم پهلوي ايستاد و زير شكنجههاي ساواك مبارزه كرد و انقلاب پنجاه و هفت را رقم زد.نسل پس از آن هم در هشت سال جنگ ويرانگر در برابر تجاوز رژيم بعثي عفلقي ايستاد و مقابل توپ و تانك نهراسيد و روي مين و سيم خاردار رفت تا مبادا يك وجب از خاك وطن به يغما رود.اينك اما نسل سوم انقلاب چه كرده؟به قول دكتر نوريزاده بياخلاقيها و بيباوريهاي وحشتناك ميان نسل جوان اين مرز و بوم معلوم نيست ما را به كجا ميبرد؟بزرگترهايمان برايمان تعريف ميكنند كه در روزهاي قبل از انقلاب و ابتداي انقلاب چه رشادتها كه از اين مردم نميديدي!چه ايثارها و فداكاريها و ازخودگذشتگيها!اينك اما با نسلي روبرو هستيم كه زندگي را بر مبناي «سر كار خود گير و به گوشهاي رو» و سنت حسنه «آسته برو آسته بيا...» ميگذراند.اگر در آن روزگار ناموسپرستي مرام و منش همه حتي آنها كه ادعاي گنده لاتي ميكردند بود،در زمانه نامراد ما اما،نواميس مردم كمتر در انظار عموم حرمت دارند.ديگر كمتر مردي است كه نسبت به امنيت جاني و رواني نواميساش در كوي و خيابان اطمينان داشته باشد،مگر اينكه خود همراهياش كند.كه البته ديگر عدهاي حتي براي بانواني كه همسران و برادرانشان همراهيشان ميكنند هم حرمت قايل نيستند.چه بسيار حريمهاي خصوصي كه مورد تعدي و تجاوز قرار گرفته و چه بسيار پردههاي عفاف و عصمت كه به تعدي خيانت بچههاي همين نسل پرورشيافته در دامان پر مهر انقلاب،دريده شده.هنوز مركب خبر پخش فيلم خلوت اين بازيگر زن خشك نشده،آن خانم بازيگر بيآبرو ميشود.پخش فيلم مهمانيهاي خصوصي،استخرهاي زنانه و...شده سكه رايجي كه آتش به خرمنها خانهها و خانوادهها انداخته است.فقط همين نيست.در هر بعدي كه نگاه كني فاجعه رخ داده.سربازخانهها را نگاه كنيد كه در دوران پهلوي با آنهمه خوف و وحشت رژيم،سربازان معتقد و باورمند تحويل جامعه ميداد.همانهايي كه در روزهاي انقلاب جانشان را كف دستشان ميگذاشتند و از سربازخانهها ميگريختند تا مبادا عامل قتل عام مردم شوند.اما امروزه چه خبرها كه از داخل پادگانها نميرسد.به قول دوستانِ سربازي گذرانده بهترين صفتي كه سربازها به آن دچار ميشوند،سيگاري شدن است!!گويي همه اميال و آرزوهاي نسل سوم انقلاب در شهوت و اعتياد و علاقههاي ننگيني جمع شده كه جز با دريدن پرده عفاف بانوان سرزمين آريان (همانها كه حيا و عصمتشان زبانزد تاريخ است) رخ نميدهد.دكتر نوريزاده در اين درددلگونهاش روي نكتهاي دست گذاشته كه به حق ميرود دودمان نسلي را به باد دهد.همان چيزهايي كه بر خلاف تبليغات گسترده رسانههاي در بوق و كرناشده رژيم و آن چيزي كه دكتر علي فيلسوف و سلف خلفش،حاج عزت اله خان در جعبه جادوييشان نشانمان ميدهند.چند تار موي بيرون افتاده و روسريهاي عقب افتاده دختران تهراني را نشانه ميگيرند و طرح گسترده «امنيت اجتماعي» ميريزند كه مبارزه با فساد رخ دهد،اما نيك ميدانند و ميدانيم كه اين قصه سر دراز دارد.البته دكتر نوريزاده از آن روي سكه نيز غافل نميشود.همان بخشي كه به سختي در خرافات فرو رفته و شعبدههاي بازيگران دين در او موثر افتاده و آيين حياتبخش و حركتآفرين محمد(صلي الله و عليه و آله) را رها كرده و در جمود سست و بيروح زهد پيشگي منفي و آخرتگرايي صرف فرو افتاده.از حركت شكوهمند حسين(سلام خدا بر او باد)،شطح و طامات منبريان مژده ده به بهشت را فرا گرفته و با افيون شعوذه مداحان كفر بر لبِ دعاگوي آوازهخوان،تخدير شده و از نهضت حسيني هيچ سودي برنگرفته و از دين ودينداري هيچ خيري نه به خود و نه به ديگران و خلق خدا نرسانيده.و جالب اينجاست كه اين دو جمع متضاد،يعني آن گروه بي باور و اعتقاد و اين گروه سينهزن پاي منبر ذاكر و هلالي و امثالهم،با هم دست به يك شدهاند و نسلي را ويران كردهاند.نسلي كه خودشان هستند و آينده كشورشان.درددلگونه دكتر نوريزاده حرفهاي نگفته بسياري داشت كه سعي كردم گوشهاي از آنها را بگويم.حرفهايي كه از قلم يكي از خارجنشينان،سرازير شده اما گويي همين خارجنشين درد اين مردم را بيشتر از بسياري از اهل داخل ميفهمد و بيان ميكند.اين نسل سرانجام به كجا ميرسد؟
(توضيح:اين نوشته قسمت اول بود از سلسله نوشتههايي كه از اين پس هر از چندگاه در وبلاگ آريان،خواهم نوشت.با عنوان «مرثيهاي براي يك نسل».نسلي كه به گمان من نسل سوخته است.راستي چرا اين نسل به اينجا رسيد؟)
دوازدهم ارديبهشت ماه،روز معلم،سالروز شهادت مرد بزرگي است كه نقش مهمي در حركت نوگرايي ديني ايران داشت.استاد شهيد مرتضي مطهري،كه اگرچه در كسوت روحانيون بود و اگرچه امروزه محافظهكاران تندرو خود را ميراثداران فكري او ميدانند،اما در حقيقت وي اصلاحطلبي از نسل حوزويان بود و شورشگري عليه عقايد فاسد و خرافات خشك جامعه مذهبي آن زمان.چه محل زندگيش نه قم،كه تهران بود و محل فعاليتهاي فكري و علمياش نه حوزه علميه،كه دانشگاه تهران بود و بهترين دوستانش نه روحانيوني مانند مصباح يزدي(كه امروزه از سوي نهادهاي رسمي،جانشين مطهري خوانده ميشود) كه چهرههايي دانشگاهي و روشنفكر مانند بازرگان،سحابي و شريعتي بودند.و البته آخرين جايي كه مطهري از آن خارج شد،منزل دكتر سحابي بود.مطهري از معدود روحانيوني بود كه ساختار غير قابل انعطاف و بيرونق حوزههاي علميه دهههاي سي تا پنجاه را به باد انتقاد گرفت و آن را«درخت آفتزده» ناميد.وي عقايد موهوم و بياساس عامه مذهبي در باب مسايل اعتقادي(به ويژه در باب عزاداري براي امام حسين"عليه السلام") را شديدا نهي كرد و تلاش كرد تا شكل صحيح و مفيد دينداري را به همه،به ويژه جوانان،بياموزد.نمونه آن را نيز ميتوان در مجموعه كتابهاي حماسه حسيني مشاهده نمود.از ديگر ويژگيهاي ممتاز مطهري نسبت به ساير روحانيون آن زمان،علاقه شديد وي به فلسفه بود.وي در كنار افرادي همچون علامه طباطبايي(ره)،به تحصيل و فراگيري فلسفه پرداخت و در حالي كه در تفكر عمومي آن زمان حوزههاي علميه،فراگيري فلسفه كفر محسوب ميشد! وي به عضويت هيات علمي انجمن سلطنتي فلسفه در آمد.با تمام اينها آنچه كه درباره مطهري باعث تاسف است،پذيرش او به عنوان متفكري بي عيب و اشكال از سوي كارگزاران فرهنگي و سياسي جمهوري اسلامي است.در تمام سالهاي پس از انقلاب،علي الخصوص با تجليلهاي متعدد آيت الله خميني از مطهري و همچنين با افول اقبال حكومت به روشنفكراني نظير شريعتي و بازرگان،وي تبديل به اسطورهاي غيرقابل انتقاد شد.مطهري زماني در نامهاي به آيت الله خميني،از تبديل شدن شريعتي به بت ابراز نگراني كرده بود.اما اينك وي خود به همين سرنوشت دچار شده.شريعتي اين اقبال را داشت كه بيست سال پس از مرگش،جداي از جديترين مخالفانش،از سوي برجستهترين شاگردانش مورد نقد قرار گيرد.اما در مورد مطهري،در تمام اين سالها تنها و تنها بزرگداشت و نكوداشت و تجليل و يادواره و...برگزار شد.چه بسيار طرحهاي مطالعاتي شهيد مطهري،كه در مدارس و دانشگاهها و حوزههاي علميه برگزار ميشود و جوايزي براي كساني كه كتابهاي وي را بخوانند،اما هرگز قدمي در راه نقد افكار و آثار وي برداشته نشده يا اگر شده بسيار ناچيز بوده است.در حاليكه ارزش يك روشنفكر واقعي،نقد صحيح اوست.مطهري در زمان حياتش هرگز از نقدشدن ابايي نداشت.اينك اما كساني كه خود را وارثان او ميپندارند و به شاگردي او افتخار ميكنند،با تابو قرار دادن مطهري و بستن باب نقد انديشههاي او «خواسته يا ناخواسته» بزرگترين خيانت را به او روا ميدارند.